است در عالم ، و انكار نمودهاند آخرون .
و دليل و حجّت گفتهاند اوّلون : كه ما ادراك مىكنيم شيئى از اشيا را كه تحقّقى در خارج ندارد ، پس اگر منطبع در ذهن [ ب - 158 ] نباشد .
معدوم صرف و نفى محض خواهد بود ، پس محال است كه اضافهاش به نفس و ذهن توان كرد ، و گفت معلومات نفس و معلومات ذهن .
و حجت گفتهاند آخرون كه مانع انطباعند به دو وجه :
اوّل : آن كه تعقّل « 1 » اگر علم و حصول صورت معقول در عاقل باشد لازم مىآيد كه جدار متّصف / * الف / 122 / به سواد متعقّل آن باشد ، « 2 » و تعقّل كند سواد را ، و تالى باطل است پس مقدّم مثل آن است .
وجه دويم : آن كه ذهن تصوّر اشياى متقدّره صاحب طول و عرض مىكند ، پس لازم مىآيد از حلول مقدار در آن كه ذهن صاحب قدر و مقدار بشود .
و جواب از اين هر دو خواهد آمد .
قال : فى المحلّ المجرّد القابل . « 3 »
« فى المحلّ » متعلّق به « انطباع » است كه در متن سابق است ، و اين اشاره است به جواب از اين دو اشكال متن قبل . تقريرش اين است كه محلّى كه ما آن را عاقل فرض نمودهايم مجرّد از موادّ و ماهيت جسمانى است « 4 » است بالكليّه ، و مجرّد متّصف به مقدار به سبب حلول
هامش
( 1 ) . الف : به عقل
( 2 ) . ن : + سواد
( 3 ) . كشف المراد / 226
( 4 ) . م : الف : و ماهيت جسمانى است