مخصوصى ، يعنى به حسب وضع نام گذاشته مىشوند به كلام ، پس تعريف به حدّ كلام بنابراين چيزى است كه منتظم باشد از حروف مسموعه ، و داخل است به اين اعتبار « 1 » در آن مفرد ، و اين مفرد كلمهء واحده است ، و كلام « 2 » مركّب « 3 » تامّى اين است كه احتمال صدق و كذب هر دو دارد ، و غير محتمل اين هر دو امر و نهى و استفهام و تعجّب و نداست [ ب - 155 ] و غير تامّ تقييدى « 4 » مثل غلام زيد و رجل فاضل و غير هما است . و به اين اشاره نموده مصنّف - رحمه اللّه - / * ب / 119 / كه گفته : « بأقسامه » .
قال : و لا يعقل غيره . « 5 »
اراده نموده كه كلام منتظم از حروف مسموعه است ، و به غير اين تعقّل نمىشود . و به اين اتّفاق نمودهاند معتزله و اشاعره اثبات نمودهاند معنى ديگر جهت كلام ، و آن را كلام نفسى غير مؤلّف از حروف و اصوات است ، و مىگويند كه دلالت مىكند اين كلام لفظى بر آن مثل قول شاعر :
انّ الكلام لفى الفؤا * انّما ؟ ؟ جعل اللّسان على الفؤاد دليلا
فعلى هذا معنى كلام لفظى مىنمايد كه باشد « 6 » و اين كلام نفسى مغاير اراده است ، از جهت آن كه انسان گاهى امر مىكند به امرى كه اراده ندارد ، چنانچه به عبد امرى مىكند و اراده دارد كه عبد آن امر را
هامش
( 1 ) . م ، ن : - به اين اعتبار
( 2 ) . ن : بحسب
( 3 ) . ن : + اصطلاح
( 4 ) . م : تقييد
( 5 ) . كشف المراد / 223
( 6 ) . ن : - فعلى هذا . . . باشد