مثل ادراك شاة « 1 » عداوت ذئب « 2 » را ، و كبش « 3 » محبّت مادرش را . و اينها معانى جزئيّهاند كه در محسوسات مىباشند .
چهارم : خزانهء آن است كه آن حافظه است .
پنجم : قوّت متصرّفه است هم در صور جزئيّه و هم در معانى جزئيّه به تركيب و تحليل ، مثل آن كه تركيب مىكند صورت انسان را به طير و جبل را « 4 » به ياقوت . و اين قوّه « 5 » را متخيّله مىگويند اگر استعمالش فرمايد آن را قوّه وهميّه ؛ و ايضا متفكّره مىگويند اگر استعمالش فرمايد قوّه ناطقه ، يعنى عقل .
هرگاه اين را دانستى ، پس گفته مىشود كه دليل بر ثبوت حسّ مشترك چندين امر است :
اوّل : آن كه ما حكم مىكنيم بر صاحب لون معيّن به طعم معيّن ، پس لا بدّ است از حضور اين دو معنى نزد حاكم ، ليكن حاكم كه نفس ناطقه است ادراك جزئيّات به واسطهء آلات مىكند بر نحوى كه گذشت ، پس واجب است حصول اين هر دو با هم در آلت واحده ، و نيست چيزى از حواس ظاهر به اين نحو . پس لا بدّ است از ثبوت قوّهء باطنه كه آن حسّ مشترك باشد . و به اين دليل اشاره نموده مصنّف - رحمه اللّه - كه گفته : « الحاكمة بين المحسوسات » .
هامش
( 1 ) . شاة : گوسفند
( 2 ) . ذئب : گرگ
( 3 ) . كبش : قوچ
( 4 ) . م ، الف : - را
( 5 ) . نسخهها : قوت . و همچنين موارد بعد از اين