پس هرگاه حادث شود و تمام شود آن قابل خاصّ واجب است حدوث نفس متعلّقه به آن .
پس ظاهر شد هرگاه حادث شود بدن متعلّق مىشود به آن نفسى كه حادث مىشود از مباديش و هرگاه منتقل شود به سوى آن بدن نفس ديگر كه نسخ شده لازم مىآيد اجتماع نفسين از براى بدن واحد . و ما بيان كرديم بطلان آن را ، و وجوب تعادل نفس و بدن را ، يعنى هر بدن نفسى خاصّى مىخواهد كه دو نفس در بدنى و دو بدن جهت نفسى نمىباشد ، و اگر چنين باشد باطل مىشود آنچه ما اصل قرار داديم از تعادل نفس و بدن .
مسألهء يازدهم در كيفيّت تعقّل نفس است و ادراك « 1 » آن
قال : و تعقل بذاتها و تدرك بالآلات للامتياز بين المختلفين وصفا من غير استناد . « 2 »
بدان اين را كه در اصطلاح تعقّل ادراك كليّات است ، و ادراك احساس است به امور جزئيه ! و بتحقيق كه رفتهاند جماعتى از قدما به اين كه تعقّل نفس در امور كليّه است به ذات نفس بدون واسطه آلتى ، و ادراك نفس متعلّق به امور جزئيّه به واسطهء آلت است كه قواى جسمانيّه است كه محلّ ادراكات است ، و حكم اوّل بالذّات ظاهر است ، از جهت آن كه ما قطع و جزم مىكنيم و « 3 » مىدانيم امور كليّه را با
هامش
( 1 ) . / * ب 99 /
( 2 ) . كشف المراد / 191 : اسناد
( 3 ) . م ، الف : - مىكنيم و