نمودهاند ، و مشهور آن است كه نفس فانى به فناى بدن نمىشود ، و قرب و درجات را كه مقرّر است ادراك مىكند لمترجمه :
كى از فناى تن ز تو كس دور مىشود * شمع از گداختن همه تن نور مىشود
و جزم است موافق احاديث كه بايد كسى به رحمت و تفضّل الهى برسد ، پس فانى شدن صورت ندارد .
و امّا اصحاب ما استدلال نمودهاند بر امتناع فناى نفس به اين كه اعاده واجب است بر خداى - تعالى - چنانچه من بعد در مبحث اعادهء معدوم خواهد آمد . و اگر معدوم شود نفس ممتنع است اعادهء آن از جهت امتناع اعادهء معدوم ، پس واجب است كه فانى نشود نفس .
و امّا سابقين پس استدلال نمودهاند به نفى فناى نفس به اين كه اگر معدوم شود نفس امكان عدمش كه معنى وجودى است محتاج به محلّى خواهد بود غير نفس ، از جهت آن كه واجب است كه جمع شود قابل با مقبول ، يعنى قابل عدم با عدم ، و ممكن نيست وجود نفس كه محلّ امكان عدم خود شود و محلّ اين امكان عدم مىخواهد ، چون جمع نمىشود نفس « 1 » با عدمش ؛ پس اين محل امكان كه غير نفس است مادّه خواهد بود ، و نفس كه حال است در آن صورت پس مركّب از هيولى و صورت خواهد بود ، پس نفس مادّى خواهد بود ، و اين خلاف فرض است با وجود آن كه اين ماده نيز محالست عدمش از جهت استحاله تسلسل ، به سبب آن كه امكان عدم آن نيز محلّى
هامش
( 1 ) . م ، الف : - كه محل . . . نفس