مىخواهد ، و همچنين الى غير النّهايه . ليكن هرگاه قابل نفس باشد ، و مقبول عدم آن آنچه مذكور شده در باب مادّه صورت ندارد .
و در بعضى شروح واقع است كه امكان عدم [ ب - 129 ] امر مجرّد به مادى قائم بودن به تباين بينهما جايز نيست .
و اين حجّت ضعيف است از جهت آن كه مبنيست بر ثبوتى بودن امكان ، و محتاج بودن امكان به محلّ وجودى ، و اين ممنوع است از جهت آن كه امكان در قوّه عدم و فساد است ، و اين معنى عدمى است .
و بعضى گفتهاند جواب اين را كه اين امكان يا امكان استعدادى است ، و اين محلّ موجودى مىخواهد / * الف / 99 / نه امكان ذاتى كه امر عدمى است .
و اگر تسليم كنيم وجودى بودن اين را منتقض مىشود به جواهر بسيطه ، از جهت آن كه خواهند بود ممكن ، و معنى امكان قبول عدم است ، پس مادى خواهند بود . يا عدم امر ديگر جهت محل عدم نفس آن جوهر .
و اگر اين را - نيز تسليم كنيم يعنى - تركّب اين نحو « 1 » عدم نقض « 2 » را - چه مىشود كه نفوس مركّب باشند از دو جوهر مجرّد ، يكى جارى مجراى مادّه باشد و ديگرى جارى مجراى صورت ؟ و بقاى جوهر مادّى كافى نيست در بقاى جوهر ديگر كه نفس است ، پس معدوم مىشود نفس ، چون جوهر ديگر را دخلى نيست در بقاى نفس ، پس به دو مجرّد كه يكى به جاى مادّه باشد بايد قائل شد . ليكن به خاطر
هامش
( 1 ) . ن : - تركب اين نحو
( 2 ) . م ، الف : - عدم نقض