مىرسد كه هر يك از اين دو هر امكان عدم دارند كه محلّى آن مىخواهد و تسلسل مىشود . « 1 » و كلام سابقين كه نفى فناى نفس مىنمودند پس تمام به اين نحو نمىشود .
بعد از اين گفته مىشود كه منتقض مىشود اين مقدّمه به امكان حدوث حوادث ، از جهت آن كه گاه متحقّق مىشود در اينجا امكان بدون مادّهء قابله ، پس همچنين است امكان فساد نفس « 2 » .
مسألهء عاشره در ابطال تناسخ است
قال : و لا تصير مبدأ صورة لآخر و الّا بطل ما أصّلناه من التعادل . « 3 »
اختلاف نمودهاند مردم در اينجا ، پس رفتهاند جماعتى از عقلا به جواز تناسخ در نفوس ، به اين نحو كه منتقل مىشود نفسى كه بود مبدأ صورت زيد مثلا به بدن عمرو ، و مىگردد مبدأ صورت از براى او ، و مىباشد ميان هر دو علاقه به نحوى كه بوده است ميان بدن اوّل و اين نفس .
و رفتهاند اكثر عقلا به بطلان اين مذهب . و دليل بر بطلان آن اين است كه ما بيان كرديم اين را كه نفوس حادثند و علّت در حدوث نفوس قديم است ، پس ناچار است از حدوث استعدادى جهت وقت [ الف - 130 ] حدوث نفس تا آن كه تخصّص و تعيّن به هم رساند آن وقت به ايجاد نفس در آن وقت ، و استعداد به اعتبار قابل است كه بدن باشد .
هامش
( 1 ) . م ، الف : - پس به دو مجرّد . . . مىشود .
( 2 ) . م ، الف : - نفس
( 3 ) . كشف المراد / 191