است كه در حين كثرت تعقّلات قوى مىشود فكرش ، و زياده مىگردد . پس مستفاد مىشود كه نفس انسانى منطبع در بدن نيست ، و الّا بايست در ضعف و قوّت تابع بدن باشد . اين است آنچه علّامه را به خاطر رسيده در معنى قول مصنّف - رحمه اللّه - كه گفته : « و لحصول الضّدّ » .
و بعضى كه نفس را مادّى مىدانند جمعى از ايشان گفتهاند نارى است مساوى هيكل انسانى . و بعضى گفتهاند آب است ، و بعضى گفتهاند بخار است ، و بعضى گفتهاند دم است ، و بعضى به امور ديگر از ماديّات توهّم نمودهاند . / * ب / 96
مسألهء سادسه در اين است كه نفس بشريّه متّحدند در نوع يا نه
قال : و دخولها تحت حدّ واحد يقتضى وحدتها . « 1 »
اختلاف نمودهاند مردم در اينجا ، اكثر رفته « 2 » به اين كه نفوس بشريّه متّحدند در نوع و متكثّرند به حسب شخص ، و اين مذهب ارسطاطاليس است . و رفتهاند جماعتى از قدما كه مختلف بالنّوعاند ، و حجّت گفته مصنّف - رحمه اللّه - بر اين كه متّحد بالنوّعاند به اين نحو كه امور مختلفه در نوع محال است اجتماعشان در تحت حدّ واحد ، و نفوس همه در تحت حدّ واحدند .
و علّامه - رحمه اللّه - گفته كه نزد من در اين نظر است [ ب - 126 ] از
هامش
( 1 ) . كشف المراد / 187
( 2 ) . م : رفته