باشد گاهى تعقّل مىكند و گاهى تعقّل نمىكند آن را نفس .
قال : و لاستلزام استغناء العارض استغناء المعروض . « 1 »
اين وجه پنجم است كه دلالت به تجرّد نفس عاقله مىكند .
تقريرش اين است كه نفس مستغنيست در تعقّل امور كه عارض آن است و استغناى عارض دليل است بر استغناى معروض « 2 » از محلّ ، پس بالذّات نفس مستغنى از محلّ خواهد بود ، از جهت آن كه استغناى عارض مستلزم استغناى معروض است ؛ زيرا كه عارض [ ب - 125 ] محتاج است به معروض ، اگر معروض محتاج مىبود به محلّ البتّه عارض نيز محتاج مىبود به محل به طريق اولى .
و بيان استغناى نفس در تعقّل از محلّ آن است كه نفس ادراك مىكند ذاتش را بذاتها بدون احتياج به آلتى و همچنين ادراك مىكند آلتش را ، و همچنين ادراك مىكند ادراكش را كه نسبت به ذاتش باشد ، و ادراكى كه نسبت به آلتش باشد ؛ يعنى ادراك آلتش را ، و كلّ اينها بدون آلت متوسّطه است ميان نفس و اين مدركات . پس در اين صورت مستغنيست در ادراكش نسبت به ذاتش و نسبت به آلتش / * الف / 96 / و نسبت به ادراك آلتش ، پس مىباشد بالذّات مستغنى از آلت نيز .
پس قول مصنّف - رحمه اللّه - كه گفته : « و لاستلزامه استغناء العارض » خواسته است از عارض در اينجا تعقّل را ، و قول او كه گفته : « استغناء المعروض » خواسته است « 3 » نفسى را كه عارض او
هامش
( 1 ) . كشف المراد / 186
( 2 ) . م ، الف : - و استغناى . . . معروض
( 3 ) . م ، الف : - از عارض در اينجا . . . خواسته است