تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علاقة التجريد ( شرح فارسى تجريد الاعتقاد ) ( فارسى ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
معلوم باشد ، پس آنچه فرض شده بود غير منقسم ، منقسم شد ، و اين نيز خلاف فرض است . سيم : آن كه محلّ علم غير منقسم است كه اگر منقسم باشد علم نيز منقسم مىشود ، از [ ب - 124 ] جهت آن كه اگر علم حلول نكرده در چيزى از اجزاء نفس ، پس حلول در محلّ ننموده ، و اگر حلول كرده يا آن است كه در جزء غير منقسم حلول كرده . اين مطلوب است ؛ يا در اكثر يك جزء ، پس حال در احد جزءين اگر عين حال در ديگرى است اين محال است ؛ از جهت آن كه يك چيز در دو محل نمىباشد بالضّروره ، يا غير اين است - يعنى حال در احدهما عين حال ديگرى نيست - پس لازم مىآيد انقسام . چهارم : اين است كه هر جسم و هر جسمانى منقسم است از جهت آن كه ما بيان كرديم اين را كه وجود نيست از براى قابل اشاره به حسّ كه غير منقسم باشد . و هرگاه ثابت شد اين مقدّمات ثابت شد تجرّد نفس كه اگر مجرّد نبود البتّه منقسم بود . و در اينجا نظر است ، از جهت منع مساوى بودن هر جسم و جسمانى با هم در حين مساوات در تعلّق الى آخره « 1 » ؛ يا آن كه منع مساوات بين الجزأين شود ، از جهت آن كه منع مساوات مطلقا مىتوان نمود در حين مساوات در تعلّق جزء نفس به كلّ معلوم ، مثل كلّ نفس ، يعنى اگر تواند متعلّق شد جزء نفس به كلّ معلوم ، مثل كلّ نفس مسلّم
هامش
( 1 ) . كذا