دائم تعقّل آن بكند يا اصلا تعقّل آن نكند البتّه ؛ و تالى باطل است هر دو قسمش ، پس همچنين است مقدّم .
بيانش اين است كه : قوّت عاقله را در تعقّل صورت محلّ كافيست حضور آن محل يا نه ؟ اگر كافيست بايست هميشه تعقّل آن بكند از جهت آن كه صورت محلّ نزد او هميشه حاضر است ، و اگر كافى نيست حضور صورت محلّ بايست هرگز تعقّل نكند ؛ از جهت آن كه محال است كه تعقّل محلّ موقوف بر حصول صورت ديگر باشد از محلّ در نفس ، چون موجب اجتماع مثلين است ، و اجتماع مثلين محال است . و در اصل تعقّل نكردن و هميشه تعقّل كردن باطل است از جهت آن كه نفس گاهى تعقّل قلب و دماغ مىكند نه هميشه .
و در شرح خود « 1 » اصفهانى نيز اجتماع مثلين را در صورت توقّف بر حصول صورت ديگر مفسده گرفته ، و گفته مقارنت صورت محلّ در نفس مقارنت در محلّ نفس است ، و اين ممتنع است . ليكن در اين نظر است ، از جهت آن كه صورت ، صورت صورت ديگر است ، و غير اصل صورت است خصوصا هرگاه در حال باشد كه نفس است نه در محلّ .
و الفاظ متن حلّش اين است : « لحصول عارضها » يعنى تعقّل نمودن نفس . قوله : « بالنّسبة الى ما يعقل محلا منقطعا » ، يعنى امرى را كه تعقّل مىشود كه محلّ آن است از قلب و دماغ حصول اين معنى حصول منقطعيست نه دائما .
حاصل آن كه جهت نفس امرى را كه تصوّر مىشود كه محلّ آن
هامش
( 1 ) . كذا