فرض است . پس رسيد كه علم به امور بسيطه غير منقسم است ، پس نفس مجرّد است و الّا بايست منقسم شود ، چون هر مادى منقسم مىشوند « 1 » و عارض آن كه علم است بايست نيز منقسم شود .
و ظاهر آن است كه سابق كه گفت علّامه - رحمه اللّه - كه : « وقت اجتماع يا آن است كه حاصل است امر زايد » الى آخره . در كار نبود از جهت خلاف فرض بودن ، بلكه به همين كه آن دو جزء غير علم باشند خلاف فرض ثابت مىشود .
بيان حاصل كلام متن جهت تكرار مدّعا اين است كه : علم به امور بسيطه بايد بلاجزء باشد ، كه اگر جزء داشته باشد و منقسم شود هر واحد از اين دو جزء منقسم [ 1 ] : آيا علم است ، [ 2 ] : يا غير علم است ؟
غير علم بودن باطل است ، از جهت آن كه وقت اجتماع اين هر دو جزء يا امر زايد غير علم حاصل است يا نه ، اگر حاصل نيست پس اين هر دو با هم غير علم بودهاند ، پس آنچه ما آن را علم مىدانستيم / * الف / 95 / علم نبوده ، و اين خلاف فرض است .
و اگر شق اوّل است كه امر زايد از غير علم موجود است ، پس آن زايد آيا منقسم است و هر واحد علم به تنهايى ، يا غير علم است ؟ پس همچنين عود مىكند كلام سابق . و اگر اين امر زايد منقسم نمىشود ، پس علم منقسم نمىشود ، و علم غير منقسم شدن عين اين مطلوب است . و اگر كلّ جزء علم است آيا علم است به اين معلوم ؟ پس جزء مساوى كلّ است ، و اين خلاف فرض است . و اگر علم به بعض آن
هامش
( 1 ) . كذا در نسخهها