عارضهء نفس باشد .
و تقرير اين دليل موقوف است بر چندين مقدّمه :
اوّل : آن كه معلومات غير منقسمه از براى نفس هست ، و اين ظاهر است . از جهت آن كه واجب الوجود غير منقسم است و همچنين حقايق بسيطه .
دويم : آن كه علم نفس به اين امور غير منقسمه غير منقسم است ، از جهت آن كه اگر منقسم شود به اين امور ، پس هر واحد از جزءين آن [ 1 ] : يا علم است ، [ 2 ] : يا غير علم است .
ثانى باطل است ، از جهت آن كه وقت اجتماع يا آن است كه حاصل مىشود امر زايد از دو جزء غير علم يا حاصل نمىشود ؛ و ثانى باطل است . و الّا آنچه ما علم فرض نموديم علم نخواهد بود ؛ از جهت آن كه جزءين غير علمند و امر زايدى ديگر هم نيست ؛ پس علم متحقق نشد و اين خلاف فرض است .
و اگر اوّل باشد كه امر زايدى باشد ، پس اين زايد يا آن است كه منقسم است يا نه ؛ پس عود كلام سابق مىشود تا آن كه وقت اجتماع هر دو [ الف - 124 ] يا امر زايدى معلوم مىشود يا نه ؟ و اگر امر زايد منقسم نيست ، پس علم غير منقسم است . و اين عين مطلب ما و خلاف فرض شما است .
و اگر هر جزء علم است پس يا آن است كه علم است هر جزء به كلّ آن معلوم - پس جزء و كلّ مساوى خواهند بود ، و نيز خلاف فرض است - يا آن كه هر جزء علم است به بعضى از آن معلوم . پس آنچه ما غير منقسم فرض نموده بوديم منقسم شد ، و اين هم خلاف
علاقة التجريد ( شرح فارسى تجريد الاعتقاد ) ( فارسى ) — صفحة 419
مساهمون: محمد اشرف علوى عاملى
ص٤١٩