آنها مثل تعذّى و نمو و توليد و ادراك و حركت اراديه و نطق است .
مسألهء ثالثه در اين است كه نفس ناطقه نيست مزاج
قال : و هى مغايرة لما هى شرط فيه لاستحالة الدّور . « 1 »
رفتهاند محقّقون به اين كه نفس ناطقه مغاير مزاج است ، و دلالت مىكند بر اين سه وجه :
وجه اوّل : چيزى است كه ذكر نمودهاند اوايل از حكما كه نفس ناطقه شرط است در حصول مزاج ، از جهت آن كه مزاج حاصل مىشود از تأليف و اجتماع عناصر [ ب - 121 ] متضادّه و اين تأليف موقوف است بر نفس ، پس علّت اين اجتماع واجب است كه مقدّم بر آن باشد . و همچنين شرط اجتماع اينها نفس ناطقه است ، / * الف / 93 / پس نمىباشد نفس ناطقه مزاج كه متأخّر از اجتماع است كه آن موقوف به « 2 » نفس است .
و وجه اين در شرح حاج محمود به اين نحو واقع است كه : تحقق اعراض بدون تقوّم محل به صورت كه نفس ممتنع است ، اگر نفس از جملهء اين اعراض باشد توقّف شىء بر نفس مىشود ، و اين محالست .
و علّامه رحمه اللّه بعد از وجه اوّل كه خود در شرح نقل نموده گفته است كه : در اين وجه نظر است ، از جهت آن كه ايشان تعليل نمودهاند حدوث نفس را به استعداد بدن كه حاصل مىشود از مزاج ،
هامش
( 1 ) . كشف المراد / 182
( 2 ) . م ، الف : بر