صورت ، از جهت آن كه نفس انسانى حال در بدن نيست ، پس نفس صورت در آن بدن نيست ، بلكه كمال است در آن . پس لفظ نفس بر غير مجرّد مثل نفس نباتى و نفس حيوانى كه مبدأ حسّ و حركتند و بر نفس انسانيّه كه مجرّد است گفته مىشود .
و بدان اين را كه كمال بعضى كمال اوّلند ، و آن چيزى است كه متنوّع مىشود به آن اشيا ، مثل فصول .
و نفسى ديگر مىباشد كه كمال ثانيست كه عارض نوع مىشود بعد از كمال اوّل ، و آن از صفات لازمه و عارضه است . پس نفسى كه از قسم اوّل است يعنى كمال اوّل است از براى جسم طبيعى غير صناعى است ، نه مثل سرير و غير آن .
و نيست نفس كمال از براى هر جسم طبيعى حتّى بسايط ، بلكه كمال است از براى جسم طبيعى صاحب آلت ، چنانچه گفته آلى ، يعنى صاحب آلت باشد . و مدّعا آن است كه صادر مىشود از جسم طبيعى ذى آلت افعال او به واسطهء آلات ، پس از نفس صادر مىشود افعالى « 1 » به توسّط آلات . و به غير توسّط آلات نيز افعالى كه از ذى حيات صادر مىشود از او صادر مىشود پس آنچه از آلت به هم مىرسد و از آن مىشود مسمّى به كمالات ثانيه است ، و نفس كمال اوّل است .
و اين كه ذى حيات است بالقوّه ، يعنى ممكن است كه صادر شود از او اين افعال حىّ ، يعنى مبادى اين افعال ذى حيات در آن هست كه
هامش
( 1 ) . م ، الف : افعال