و لفظ « طبيعى » كه گفته احتراز از اوّل جسم صناعى نموده ، مثل سرير كه نفس نيست .
و لفظ « الى » كه گفته يعنى صادر مىشود از آن كمالات ثانيه به آلات ، و احتراز از صورت بسايط و معدنيات نموده كه آنها اگر چه كمالات اوليند جهت اجسام طبيعيّه ليكن آلى نيستند . و « ذى حياة بالقوّة » كه گفته يعنى صادر مىشود از آن آنچه از ذى حيوة مثل تغذّى و نمو و توليد و ادراك و حركت اراديه و نطق صادر مىشود .
و مضمون آنچه علّامه - رحمه اللّه - در شرح خود در اين متن ايراد نموده اين است كه اين مبحث ، مبحث يك نوعى از انواع جواهر است كه آن نفس ناطقه است ، و پيش از بحث از احكام نفس شروع نموده در تعريف نفس . و حكما در تعريف نفس گفتهاند : كمال اوّليست از براى جسم طبيعى كه صاحب آلت و ذى حيات است بالقوّة » ، از جهت آن كه جسم / * ب / 92 / هرگاه اخذ كرده شود به معنى مادّه خواهد بود نفسى كه منضمّ به آن جسم مىشود ، به اين نحو كه حاصل مىشود از اجتماع اين هر دو يا نبات يا حيوان يا انسان . پس صورت است آن نفس ، يعنى آن نفس را « صورت » مىگويند . و اگر اخذ شود آن جسم به معنى جنس نه مادّه [ الف - 121 ] خواهد بود اصل آن نفس منضمّ به جسم كمال آن جسم است « 1 » ، و به اين مسمّى مىشود او از جهت آن كه طبيعت جنس ناقص است پيش از فصلى كه در آن است تحقّق اصل نفس . و تعريف كردهاند نفس را به كمال نه به
هامش
( 1 ) . م ، الف : - جسم است