مىباشد منع اين مىكنيم ، از جهت آن كه حركت محوى به سبب حاوى است ، و از راه قسر است اگر چه بالعرض باشد ، يعنى چون فلك حاوى حركت مىكند اين محوى نيز بالعرض حركت مىكند بالقسر ، و اين حركت حركت دوريّه است ، پس با عدم طبيعى بودن آن حركت قسرى ممكن است .
و اگر تسليم كنيم اين معنى مذكور را اين قدر كه اصل حركت مقصود بالذّات نمىباشد ، بلكه مقصود از حركت طلب غير است ، پس شما چون است حصر نموديد آن طلب غير را در استخراج اوضاع چه مىشود كه از براى فلك كمالات معدومه غير اوضاع باشد ، مثل تعقّلات متجدّه . و ايضا امور غير موجوده در فلك [ الف - 119 ] بسيار است ، مثل آن كه انواع كم از براى او همه موجود نيست ، و كثير از انواع كيف . پس چون است كه واجب گردانيدهاند حركت در وضع را از جهت طلب تشبيه با استخراج انواع اوضاع ؟ و نسبت به « 1 » واجب ندانستهايد استخراج باقى اعراض را از كم و كيف ؟ بلكه ايون از آن معدومند با استحالهء حصول اين ايون از براى فلك نزد شما ، پس لم و سبب آن چيست كه تجويز مثل اين امور يعنى عدم وجوب نمىكند در اوضاع ؟
و اگر تسليم كنيم اين را ، چرا واجب گردانيدهايد وجود عقلى را كه متشبّه شود به او فلك ؟ و چه سبب دارد كه نگفتهايد كه خروج اوضاع كمال مقصود است از عدم به وجود براى فلك ؟ پس حركت
هامش
( 1 ) . م : - نسبت به