پس بايد معلول او نيز معدوم نشود . پس قديم بايد معدوم نشود و ما ثابت كرديم جواز عدم را بر حركت و سكون . پس محال شد قدم اين هر دو .
قال : و امّا تناهى جزئيّاتها ، فلأنّ وجود ما لا يتناهى محال للتطبيق ، و لوصف كلّ حادث بالاضافتين المتقابلتين و تجب زيادة المتّصف بإحداهما من حيث هو كذلك على المتّصف بالاخرى ، فينقطع النّاقص و الزّائد ايضا . « 1 »
چون بيان كرد حدوث حركت و سكون را ، شروع نمود در بيان تناهى حركت و سكون ، از جهت آن كه بيان حدوث اينها كافى نيست [ الف - 112 ] در دلالت اين مطلب ، و در اين مقام گفتوگو و منازعه / * الف / 86 / بسيار است ميان حكما و متكلّمين . از جهت آن كه متكلّمين منع مىكنند اتّصاف جسم را به حركات لا يتناهى ، و اوايل تجويز اين نمودهاند ؛ و متكلّمون استدلال نمودهاند بر قول خود به چندين وجه :
اوّل : اين كه هر فرد از حركت و سكون حادث است ، پس مجموع حادث است . و اين ضعيف است ، از جهت آن كه لازم نمىآيد از حدوث هر فرد حدوث مجموع . و در بعضى كتب وجه گفتهاند به اين نحو در ضعف اين كه : طبيعت ممكن است كه قديم باشد ، يعنى آن كه هرگز خالى « 2 » مرتبه از آن تصوّر نشود هر چند افراد حركت حادث
هامش
( 1 ) . كشف المراد / 172
( 2 ) . ن + : وقتى و