اراده نموده مصنّف كه بيان كند اين را كه جسم بسيط است ، و جزئى از براى آن نيست . و رفتهاند به اين معنى جماعتى از متكلّمين و ابو البركات بغدادى ، و گفته است ابو على اين را كه جسم مركّب از هيولى و صورت است ، حجّت گفته « 1 » است بر اين به اين نحو كه جسم متّصل است فى نفسه ، يعنى اتّصالى فى نفسه كه آن جوهرى باشد غير اتّصالى كه از عوارض كمّ است دارد ، و قابل انفصال است و محال است كه قابل اين معنى نفس اتّصال باشد ، از جهت آن كه شىء قابل عدمش نيست ، پس ناچار است مر اتّصال را از محلّى كه قابل انفصال و اتّصال باشد و آن محلّ « 2 » هيولى است و اصل اتّصال صورت است .
پس استدراك نموده مصنّف - رحمه اللّه - اين را ، و گفته است كه :
« و لا يقتضى ذلك ثبوت مادة » يعنى قبول انقسام اقتضا نمىكند ثبوت مادّه را به غير از مادّه جسم كه وارد مىشود در آن انقسام ، و بعضى قائل به آن ماده هستند به نحوى كه ما تقرير كرديم در كلام ابى على .
و عدم اقتضاى جسم مادّه سواى اين مادّه از جهت آن است كه جسم از براى آن ماده واحدهاى است ، و هرگاه قسمت كنيم آن را محال است كه بماند كماكان مادّه بر وحدتش به اتّفاق ، بلكه حاصل مىشود از براى هر جزئى مادّهء خاصّى . پس اگر موافق مذهب قايلين به هيولى مادّه هر جزء « 3 » حادث شود بعد از قسمت لازم مىآيد تسلسل ، از جهت آن كه هر حادثى نزد ايشان ناچار است آن را از مادّه ، و اگر موجود باشد آن مادّه قبل از قسمت لازم [ الف - 95 ]
هامش
( 1 ) . م : - گفته
( 2 ) . م : - محل
( 3 ) . م : جزئى