نباشد لازم مىآيد كه در اصل موجود نباشد ؛ و هرگاه موجود باشد در حال پس اگر منقسم است لا بدّ « 1 » احد طرفيهاش سابق بر ديگرى خواهد بود ، پس كلّش حاضر نخواهد بود ، و اين خلاف فرض است ؛ و اگر غير منقسم است مسافت كه زمان بر آن منطبق است نيز غير منقسم خواهد بود ، كه اگر منقسم باشد حركت در آن نيز منقسم مىشود ، و زمان نيز منقسم مىشود ، و اين مخالف « 2 » فرض است . پس مسافت بايد غير منقسم باشد ، و اين است جزء لا يتجزى .
و جواب آن است كه حركت موجود نيست در حال و لازم نيست از نفى وجود آن در حال نفى وجود آن مطلقا ، از جهت آن كه ماضى و مستقبل اگر در حال موجود نباشند از براى هر يك وجود فى نفسه خواهد بود در محلّ خود كه ماضى و مستقبل باشد ، پس حركت موجود است در آنها . اين است در اكثر شروح ، و در شرح علّامه - رحمه اللّه - نيز . ليكن وجود حركت ظاهر است و اگر در حال نباشد در ماضى و مستقبل نيز نخواهد بود ، جهت آن كه ماضى تا حال نشود [ الف - 92 ] ماضى نمىشود و مستقبل نيز حال البته بايد بشود ؛ و زمان ظرف زمان نمىباشد كه ماضى در ماضى باشد ، چنانچه مكان ظرف مكان نمىشود ، بلكه اينها فى نفسهما موجودند بخلاف متمكّن ؛ و اين كلام بخاطر اكثر مىرسد .
و در اين جواب شرّاح را اگر منظور اسكات خصم است سهل است ، و الّا تحقيق حق اين مشكل كه تواند شد . ليكن مير سيّد شريف
هامش
( 1 ) . م : + است
( 2 ) . م : خلاف