حجّت اين است كه : نقطه موجود است از جهت آن كه نهايت خطّ است ، اگر جوهر است فهو المطلوب ؛ و اگر عرض است پس محلّش اگر منقسم مىشود لا بدّ بايد كه آن نقطه نيز منقسم شود ، از جهت آن كه حال در احد [ ب - 91 ] جزءين غير « 1 » حال در جزء ديگر است ، و تقسيم اين عرض باطل است بالضّرورة ؛ پس محلّ آن نيز غير منقسم خواهد بود .
و جواب آن است كه : اين نقطه عرضيست كه قائم است به منقسم ، ليكن قيام آن در منقسم - من حيث هو منقسم - نيست بلكه لا من حيث الانقسام ، و از جهت [ ى قائم به ] غير منقسم است ، مثل قيام ابوّت در اب . و اين نحو قيام از قسمت محلّ قسمت حال لازم نمىآيد ؛ زيرا كه نقطه در خطّ حلول از حيثيّت تناهى و انقطاع نموده ، و خطّ از جهت تناهى و انقطاع / * ب / 71 / غير منقسم است ، پس لازم نمىآيد از انقسام خط « 2 » انقسام نقطه .
قال : و الحركة لا وجود لها فى المحلّ ، و لا يلزم نفيها مطلقا . « 3 »
اين جواب است « 4 » از حجّت ديگر كه قايلين به جزء گفتهاند ، و آن اين است كه حركت موجود است بالضّرورة و اين حركت از موجودات غير قارّه است ، يعنى مجتمع الاجزا نيست ، پس يا آن است كه آن را حال وجود هست يا نه ، و ثانى باطل است ، از جهت آن كه ماضى و مستقبل معدوم است ، پس حركت در حال اگر موجود
هامش
( 1 ) . م : - غير
( 2 ) . م ، الف : - انقسام خط
( 3 ) . كشف المراد / 146
( 4 ) . در « م » « جزاميت » نيز مىتوان خواند