منزله محلّ واحد شده ، و ما نحن فيه منع آن است كه يك حالّ در محالّ متعدّده قائم باشد ، مثل آن كه تأليف واحد در چند محل قائم باشد ، نه تأليف واحد در يك محلّ و نه متعدّد در يك محل ؛ و جوار و اخوّت از اضافه كه قدما گفتهاند عارض احد محلّيناند قياس به ديگرى و اخوّت هر يك غير اخوّت ديگرى است ، و قائم به خودشانند نه به ديگرى .
قال : و أمّا الانقسام فغير مستلزم من الطّرفين . « 1 »
يعنى انقسام محلّ مستلزم انقسام حال نيست از جهت وحدت و نقطه و اضافات ، مثل ابوّت و بنوّت ، اعراضند و قائمند به محلّ منقسم ، و اينها غير منقسمهاند ، امّا وحدت و نقطه ظاهر است ، و اما اضافات به جهت آن كه نصف ابوّت و نصف بنوّت در نصف ذات اب يا ابن تعقّل نمىشود .
و رفتهاند جماعتى كه انقسام محلّ مستلزم انقسام حال هست ، از جهت آن كه محال است حصول قيام حال با عدم اجزا و با وحدتش به كلّ واحد از اجزاء محلّ و توزيعش بر اجزاء آن ، يا آن كه گفته شود كه در اصل حلول نكرده است .
و امّا حال را گفتهاند كه اقتضا نمىكند انقسامش انقسام محلّ را از جهت آن كه « 2 » حرارت و حركت هرگاه حلول كنند در محل واحد مقتضى نيست اين حلول كه بعض محل حارّ باشد و غير متحرّك
هامش
( 1 ) . كشف المراد / 142 : فى
( 2 ) . م : + از جهت آن كه