القبل را به اين نحو قبل . « 1 » بعد از آن گفته كه وجود خلأ و عدم محوى متقارناناند ، پس اگر حاوى علّت محوى بود مقدّم بر محوى مىشد ، و مقدّم بر مصاحبش كه عدم / * الف / 59 / خلأ است كه ملازم وجود محوى است مىشد ، پس عدم خلأ متأخّر است از حاوى ، از آن حيثيّت كه مصاحب متأخّر است كه وجود محوى است و اين دلالت بر آن مىكند كه ما مع البعد واجب است كه بعد باشد » تمّ كلامه « 2 » .
و بعضى توهّم نمودهاند كه « ما مع البعد » را شيخ واجب دانسته كه بعد باشد از حيثيّت معيّت و بعديّت ، و واجب ندانسته كه ما مع القبل قبل باشد ، به نحوى كه در فلك گذشت ، و اين فاسد است از جهت آن كه فرق ميان « ما مع القبل » و « ما مع البعد » من حيث البعديّة و معيّت و قبليّت نيست ، و شيخ اين را حكم نموده در نحو اين صورت خاصّه و كلّ آنچه مساوى است به آن ، پس گويا حكم نموده و تصريح كرده به اين كه « ما مع البعد » واجب است كه بعد باشد در امثال اين موضع كه ملازمت طبيعى بينهما باشد ، و تحقّق ملازمت طبيعيّه ميان عدم خلأ و وجود محوى بيّن است ، به خلاف عقل و فلك كه متباينان بالذّات و بالاعتباراند كه تقدّم آن مثل وجود محوى و عدم خلأ نيست كه لازم هم باشند به حسب طبيعت . و ظاهر است كه مراد آن است كه ما مع القبل تقدّم بالعلّية و همچنين « ما مع البعد » تأخّر به معلوليّت ندارد ، مگر امرى لازم علّت و معلول باشد ، نه آن كه هيچ نحو تقدّم و تأخّر [ الف - 77 ] نداشته باشد .
هامش
( 1 ) . كشف المراد : « لاجل مصاحبته لعلة المحوى فقد جعل ما مع القبل ليس قبلا » .
( 2 ) . كشف المراد / 121