سلف ثابت شد . پس به غير فعل بسيط كه ايجاد و موجوديت اشياست از واجب امرى صادر نشده . و حيرت در اين است كه سالفين به نحوى كه صريح كلام ايشان دالّ است كه جعل ، جعل بسيط است در ماهيت و وجود ، و وجود را مشترك معنوى - و از خدا است « 1 » - مىگويند ، چون كلام « الواحد لا يصدر عنه الا الواحد » را حمل به اين معنا ننمودهاند .
و اين معنى به خاطر داعى تنها رسيده و نهايت حسن دارد ، ظاهرا بعيد است موافق آراى سالفين [ باشد ] - كه مؤثّر در وجود واجب حقيقى باشد و ماهيات با لوازم مجعول نباشند ؛ و جعل ، جعل بسيط نه جعل مركب باشد نزد ايشان و اين احتمال را راه ندهند ، [ و ] نمىتوان گفت « 2 » - كه مثل رمّاليست كه او همهء فنون رمل تعليم به شخصى نمود و انگشترى به دست گرفتند جهت امتحان همهء فنون رمل كه بايست او به كار برد ، و لازم خاصّه انگشتر را گفت ، گفتند الحال بگو كه آن چيست كه در مشت است ؟ گفت : آسيا سنگ !
اين معنى مثل آسيابى سر به سر گردان دارد داعى را كه البته در اين فكر خللى هست و گرنه به تذكّر لوازم معلوم است ، و هرگاه به قريحه جامده است به قريحهء ذاكيه چون نمىرسد تخلّف معلول از علّت تامّه است اين تخلّف ، و الا به حساب آفرينش چه بدرهاى ريزم ، چه سفه بود كه لافم بر محيط آسمانى . « 3 »
باز حيرت دارم از كلام شيخ ابو على كه عالم را قديم و با وجود
هامش
( 1 ) . كذا نسخه ناخوانا است .
( 2 ) . كذا ، عبارتها مبهم است
( 3 ) . كذا ، عبارتها مبهم است .