قال : و قد يستلزم الموضوع أحد الضدّين بعينه أو لا بعينه ، أو لا يستلزم شيئا واحدا منهما عند الخلوّ ، أو الاتّصاف بالوسط . « 1 »
چون فارغ شد مصنّف - رحمه اللّه - از احكام تقابل عدم و ملكه اشاره كرد به احكام تقابل تضادّ ، پس گفته است كه : گاهى لازم دارد موضوع احد ضدّين را بعينه ، مثل ثلج كه لازم دارد خصوص بياض را بعينه ؛ و گاهى لازم دارد موضوع احد ضدّين را لا بعينه ، مثل بدن انسان صحّت و مرض را ؛ و گاهى موضوع لازم ندارد احد ضدّين را نه بعينه و نه به غير عينه ، يعنى نه معيّن و نه غير معيّن را ، و در اين صورت يا خاليست از اين هر دو و از امر وسط ميان هر دو ، مثل فلك كه نه حرارت [ الف - 67 ] دارد و نه برودت دارد و نه امر واسطهء اين هر دو را .
و به اين اشاره كرده مصنّف كه فرموده عند الخلوّ يا متّصف است به وسط ، يعنى واسطه ميان دو چيز ، نحو واسطهء حرارت و برودت در آن متحقّق است ، چنانچه گفته بود « أو الاتّصاف بالوسط » و وسط اسم محصّلى دارد مثل جسم فاتر كه ميان برودت و حرارت است .
قال : و لا يعقل للواحد ضدّان . « 2 »
يعنى : تعقّل نمىشود از براى چيز واحد دو ضدّ ، از جهت آن كه ضدّ چيزى امريست كه از وجود آن / * الف / 52 / عدم آن چيز لازم مىباشد ، و چيزى كه لازم مىآيد از وجودش عدم آن چيز يا واحد است يا متعدّد . اگر واحد است فهو المطلوب .
هامش
( 1 ) . كشف المراد / 111 ، م : و الوسط
( 2 ) . كشف المراد / 112