چون گذشت حكمى از احكام تناقض شروع شده در حكمى از احكام تقابل عدم و ملكه ، و آن اين است كه : هرگاه مقيّد شود عدم به ملكه در قضايا ، و آن به اين نحو مىشود كه مقيّد سازيم عدم را به ملكه بعد از آن بگردانيم آن را محمول ، پس آن قضيّه را « معدوله » مىگويند ، و آن قضيّهاى است كه مؤخّر باشد در آن حرف سلب از ربط هرگاه جزء محمول باشد ، مثل قول ما كه : « زيد هو [ ب - 66 ] ليس بكاتب » كه « ليس » مؤخّر از لفظ « هو » رابطه است ، و اين نقيض و مقابل « موجبهء محصّله غير معدوله » است كه زيد هو الكاتب است ؛ از جهت آن كه ممتنع است صدق كاتب و لا كاتب هر دو در موضوع واحد در وقت واحده از جهت واحده ، به سبب آن كه در احد قضيّتين محمول وصفيست ثابت از براى موضوع ، و در ديگرى سلب / * ب / 51 / آن است ، و جايز است كذب هر دو در صورت عدم موضوع ؛ يعنى جايز است كذب اين معدوله و كذب موجبه محصّله كه نقيض آن بود در صورت عدم موضوع .
مثال موجبتين كه با هم نقيض بودند : « زيد هو كاتب ، و زيد هو لا كاتب » است ، كه اوّل موجبهء محصّله و ثانى موجبهء معدوله است .
مثال سالبتين در اين موضع كه نقيض باشند كه در صورت عدم موضوع با هم جمع مىشوند در كذب : « ليس زيد بكاتب ، و ليس زيد هو بلا كاتب » است ، كه اوّل سالبهء محصّله است و دويم سالبهء معدوله است كه مقابل موجبهء محصّله و موجبهء معدولهاند ، و هر دو جايز است كه كاذب باشند با عدم موضوع ، از جهت آن كه زيد معدوم چنان كه ليس بكاتب است نيز ليس بلا كاتب است .
علاقة التجريد ( شرح فارسى تجريد الاعتقاد ) ( فارسى ) — صفحة 220
مساهمون: محمد اشرف علوى عاملى
ص٢٢٠