و در بعضى شروح واقع است در وصف به وحدت عرضى كه اتصاف اصل نسبتين در مثال نفس و ملك باشد به وحدت از جهت تدبير بالعرض ، و به تبعيّت تدبير واحد است كه در نفس و ملك [ ب - 61 ] مىباشد ، و از قبيل وصف به حال متعلّق است از جهت آن كه نفس و ملك حقيقة موصوفند به تدبير كه امر واحد است .
و در قول مصنّف كه گفته : « و ان عرضت » تا قول او كه گفته : « أو بالعكس » ايراد نموده كه اگر جهت وحدت عارض باشد حقيقة ، يعنى خارج محمول باشد از براى كثير ، پس به نحو قطن و ثلج و كاتب و ضاحك است كه جهت وحدتشان بياض و انسانيّت است كه عارض در اين هر دو شدهاند ؛ و ايراد نموده كه معنى قول : « ان عرضت » تا آخر اين است كه جهت وحدت از براى موضوعات و محمولات مىباشد ، ليكن به اين نحو كه محمولات عارض شوند موضوع واحد را ، و موضوعات / * ب / 47 / معروض شوند محمول واحد را كه عارضة لموضوع صفة محمولات باشد ، و « بالعكس » عطف به محمول باشد كه در محمولات هست ، و صفت موضوعات باشد به طريق لفّ و نشر مشوّش ليكن اين حمل بعيد است ، فتدبّر ! و سابق از شرح ملّا على مثل اين مذكور شد ، فتذكّر !
قال : و بعض هذه أولى من بعض بالوحدة . « 1 »
وحدت از معانى مقوله بر ما تحت خود به تشكيك است ، و بعضى
هامش
( 1 ) . كشف المراد / 103