فى موضوع واحد ، كقولنا إنّ الطّبيب و ابن عبد اللّه واحد [ اذ عرض ] ان كان شىء واحد طبيبا و ابن عبد اللّه . / * الف / 47 / أو موضوعان فى محمول واحد [ عرضى ] ، كقولنا الثّلج و الجصّ « 1 » واحد » . « 2 »
و امّا اگر جهت وحدت مقوّم از براى جهت كثرت باشد كه قسم اوّل بود كه سابقا ذكر شده . پس آن جنس است ، اگر آن وحدت محمول شود بر كثيرين مختلفة الحقايق در جواب ما هو ، و نوع است اگر محمولات « 3 » حقايق متّفقه باشند ، و فصل است اگر محمول شود در جواب ايّما هو فى جوهره ؟ و وحدت فصلى موجب وحدت نوعيّه و جنسيّه هست بدون عكس .
و اگر موضوع وحدت و كثرت يكى نباشد بلكه موضوع اين هر دو مغاير هم باشند و موضوع وحدت شخص واحدى باشد ، يا اين است كه اين موضوع مجرّد عدم انقسام است لا غير كه به غير شىء غير منقسم مفهومى ندارد ، پس آن نفس وحدت است به قول مطلق غير مقيّد به وحدت عقل يا نفس . و اگر از براى او مفهوم ديگر هست اگر ذا وضع است پس آن نقطه است ، و الّا پس عقل و نفس است . و « 4 » اين وقتيست كه قابل قسمت نباشد ، و الّا پس اگر حين قسمت اجزايش مساويند يا نه ، قسم اوّل اگر بالذّات قابل قسمت است مقدار است ، و الّا جسم بسيط است ، مثل : « ما » و « هو » . اما قسم ثانى كه اجزاش « 5 » مساوى نيست اجسام مركّبه است .
هامش
( 1 ) . جصّ : گچ
( 2 ) . الهيات شفاء / 97
( 3 ) . الف : محمول
( 4 ) . ن ، الف : - و
( 5 ) . كذا