دو ثبوتيند ، پس سلب و ايجاب و عدم و ملكه متضايفين نيز نيستند ، از جهت آن كه علّت كه وحدت باشد مقدّم است . و متضايفان با هم مىباشند بدون تعدّى « 1 » ، و متضادّين نيز نيستند ، از جهت امتناع تقوّم احد ضدّين به ديگرى ، پس بينهما تقابل عرضى كه عروض عليّت و معلوليّت و مكياليّت و مكيليّت است خواهد بود ، كه وحدت علّت و مكيال كثرت است ، و كثرت معلول و مكيل است به جهت آن كه به وحدت قياس كثرت مىتوان نمود ، و مكيال چيزيست كه به آن كيل و قياس اشيا مىشود ، و بينهما نوعى از تضايف عرضى متحقّق است ، نه ذاتى كه مسمّى به جوهرى است . بنابر اصطلاح ، هر چند كلام در حكايت اعراض باشد ، يعنى از اصل جوهر ذات وحدت و كثرت نيست اين تضايف ، از جهت آن كه متضايفان تعقّل احدهما قياس به تعقّل ديگر است ، و بدون تعقّل ديگرى نمىشود ، و وحدت و كثرت بالذّات چنين نيستند ، بلكه به اعتبار عروض عليّت و معلوليّت و مكياليّت و مكيليّت تضايف عارض ايشان شده .
مسألهء دهم در اقسام وحدت است
قال : ثم معروضهما قد يكون واحدا ، فله جهتان بالضّرورة ، فجهة الوحدة ان لم تقوّم جهة الكثرة و لا تعرض لها ، فالوحدة عرضيّة و ان عرضت كانت موضوعات أو محمولات عارضة لموضوع أو بالعكس ، و ان قوّمت
هامش
( 1 ) . م ، الف : - بدون تعدّى