هر يك اعرف از ديگرى هستند ، پس قسمت نموده عقل و خيال وصف اعرفيّت را در هر دو شىء ، پس هرگاه قصد كنيم تعريف وحدت را نزد خيال ، خواهيم دانست به كثرت . و هرگاه قصد كنيم تعريف كثرت را نزد عقل ، خواهيم دانست به وحدت .
و در بعضى شروح واقع شده كه : وحدت اعرف است نزد عقل ، به جهت آن كه مبدأ كثرت است ، و عقل ادراك مبدأ اوّلا مىكند و كثرت اعرف نزد خيال است از جهت آن كه خيال ادراك كثرت مىكند اوّلا ، و بعد از آن عقل انتزاع امر واحد مىنمايد از آن كثير .
مسألهء هشتم در اين كه وحدت نيست ثابت در اعيان
قال : و ليست الوحدة امرا عينيّا ، بل هى من ثوانى المعقولات ، و كذا الكثرة « 1 » .
وحدت اگر معنى سلبى باشد سلب مطلق نيست ، بلكه سلب كثرت است ، پس كثرت اگر عدمى باشد وحدت كه سلب سلب است وجودى خواهد بود ، و اگر وجودى باشد كثرت ، پس در اين صورت خواهد بود مجموع عدمات كه از وحدت عدمى مركّب مىشوند امر وجودى كه آن كثرت است ، و اين محال است كه از عدمات وجودى حاصل شود « 2 » . و اگر وحدت امر ثبوتى باشد اگر ثابت است در خارج ، لازم مىآيد تسلسل ؛ از جهت آن كه آن وحدت وحدتى خواهد
هامش
( 1 ) . كشف المراد / 100
( 2 ) . م ، الف : - كه از عدمات . . . شود