ثلج و بياض عاج ، نه بر طريق تساوى ، و نيست آن بياض كه مقول مىشود « 1 » اصل ماهيّت اين بياض خاصّ و آن بياض خاصّ ، و نه جزء اين هر دو ؛ بلكه لازم خارج است ميان طرفين سواد و بياض ، و همچنين غير اين سواد و بياض از الوان كه انواع الوان غير متناهيه متحقّق مىشوند بالقوّة فيما بين طرفين هر يك از اين انواع مذكوره « 2 » ، و اين معنى لازم خارج است در ما بين و ذاتى و مقوّم در اين بياضهاى خاصّه نيست .
همچنين وجود محمول مىشود بر وجود واجب و ممكن به معنى واحد در جميع به حمل لازم خارجى غير مقوّم ، و از اين لازم نيست تساوى ملزومات كه وجودات خاصّه واجب و ممكن باشند ، از جهت آن كه مختلفات الحقيقة گاه شريك در لازم واحد مىباشند ، پس حقيقتى كه مدرك نمىشود در عقول وجود خاصّ واجب است كه مخالف ساير وجودات است در هويّتى كه آن مبدأ اول است .
و وجود معقولى « 3 » كه گفتهاند مفهوم اوّليت است « 4 » در اذهان و حكم [ ب - 31 ] به بداهت آن شده وجود عامّ است كه لازم وجود خاصّ است ، و منتزع حقيقة از آثار كه ممكناتند مىشود ، و از اثر پى به مؤثّر برده مىشود ، و ادراك / * ب / 24 / اين لازم اقتضاء ادراك ملزوم نمىكند ، و الّا لازم مىشد و لا بدّ « 5 » بود از ادراك وجود عام ادراك جميع وجودات خاصّه ، و بودن خداى تعالى غير مدرك ، و
هامش
( 1 ) . ن : - بياض كه مقول مىشود
( 2 ) . ن : - مذكوره
( 3 ) . ن : معقول
( 4 ) . م : - است
( 5 ) . ن : - مىشد و لا بد