مىشود و امر وجودى نخواهد بود . و در اين نظر است .
اوّل : آن كه تقدّم ذاتى موصوف كافى است .
دويم : آن كه بطلان تقدّم صفت بر موصوف و انتفاء قديم در حين انتفاء قدم منافى بودن شىء ممكن است در حين عدم ، و اين ثابت است وقوعش .
سيم : آن كه تقدّم موصوف در جائيست كه واجب باشد تقدّمش نه در صورت عدم وجوب ، چنانچه صورت جسميه صفت محلّ است بدون اين تقدّم .
چهارم : عدم جزء مفهوم شىء بودن منافى وجود آن نيست ، و اگر عدم تنافى وجود بود جايز نبود وجود عدم در ذهن . « 1 »
و اگر كسى گويد كه : هرگاه امر اعتبارى باشند به همان دستور ، تسلسل در امور اعتباريّه لازم مىآيد ، پس فرق ميان امور خارجيه و اعتباريّه نيست .
جواب گفته مىشود كه : به اعتبار عقل هرگاه باشد منقطع مىشود به اعتبار آن كه عقل منقطع مىسازد آن را به اعتبار انقطاع اعتبار نمودن ، و ايضا منقطع است اعتبار عقل ، چون قدرت به اعتبار امور غير متناهيه ندارد .
قال : و تصدق الحقيقية منهما « 2 » .
يعنى صادق مىآيد قضيّه منفصله حقيقيه « 3 » از قدم و حدوث ،
هامش
( 1 ) . ن : - يكى اين كه . . . ذهن
( 2 ) . كشف المراد / 60
( 3 ) . ن : - حقيقيه