نباشد « 1 » اين اولويّت باعث « 2 » وجوب و موجب وجود نخواهد « 3 » بود ؛ و الّا اولويّتى خواهد بود كه جايز باشد با آن اولويّت وقوع طرف ديگر ؛ پس اين اولويّت كافى در وجود يا عدم ممكن نخواهد بود ، به جهت آن كه باعث تحويل طرف مقابل به سر حدّ لزوم و استحاله طرف ديگر « 4 » نمىشود ، بلكه ممكن است تحقّق طرف مقابل ، پس ترجيح احد طرفين ممكن مساوى با ادنى بدون مرجّح لازم مىآيد ، و اين محال است « 5 » .
و از اين ظاهر شد كه لا بدّ است هر ممكنى منتهى شود وجودش به وجوب كه اگر به اسباب مرجّحه باشد فقط « 6 » تسلسل مىشود به جهت آن كه گفته مىشود كه اولويّت وجود در ذات ممكن تا مرجّحى مىخواهد و تسلسل مىشود مگر به علّتى كه واجب كند آن را ، و منتهى به واجب حقيقى شود ، و اين وجوب وجوب سابق است و لا حق اين وجوب مىشود وجوب ديگر كه آن وجوب لا حق است و آن مؤخّر است از تحقق امر و قضيّه ، و اين است كه نام كردهاند منطقيّين اين را « وجوب به شرط محمول » كه در قضيّه فعليّه در حين وجود است ، و اين وجوب لازم است ، مثل آن كه مشى « 7 » از براى انسان لازم است مادام كه مشى موجود است .
هامش
( 1 ) . ن : باشد
( 2 ) . ن : - باعث
( 3 ) . ن : خواهد
( 4 ) . ن : - و استحاله طرف ديگر
( 5 ) . ن : - پس ترجيح . . . است
( 6 ) . ن : - فقط
( 7 ) . مشى : راه رفتن