است ، و اگر از صفات لازمه نيستند انقلاب سواد به جوهر و عكسش جايز خواهد بود ، و اين باطل است بالضّروره .
چهارم : اختلاف ايشان است در اثبات صفت جنسى جهت اشياء « 1 » در حين عدم . مثل جوهريّت و سواديّت و آنچه تابع اينها باشد ، مثل حلول در محل و حيّز و ساير توابع اجناس كه موجب اختلاف و تماثل است در جوهر و عرض ، / * الف / 13 / مثل سواد به اين نحو « 2 » كه آيا ثابتند اينها در حال عدم هم يا در حال وجود فقط مىباشند .
رفته است ابو اسحاق بن عيّاش به اين كه ذوات معدومه عاريند از جميع صفات در حال عدم . و جمهور رفتهاند كه در حال عدم متّصفند به صفات اجناس ، مثل جوهر به جوهريّت ، و سواد به سواديّت . و ابو يعقوب شحّام رفته به اتّصاف اينها در حال عدم به صفات اجناس و غير اينها ، و التزام ثبوت رجل معدومى بر فرس معدومى « 3 » با قلنسوهء « 4 » معدوم و سيف معدوم نموده .
پنجم : اختلاف در مغايرت ما بين تحيّز و جوهريّت نمودهاند .
رفته است ابو على جبايى و ابن او ابو هاشم ، و ابو الحسين خيّاط ، و ابو القاسم بلخى ، و جمعى از ايشان كه تحيّز مغاير جوهريّت است ، و جوهريّت علّت تحيّز است به شرط وجود . و ابو يعقوب شحّام و غيره گفتهاند كه اين هر دو متّحدند ، ليكن شحّام گفته كه جوهر حال عدمش حاصل است در حيّز ، و بصرى گفته كه شرط حصولش در حيّز وجود است ، هر چند در حين عدم متحيّز است اگر چه حاصل نيست در
هامش
( 1 ) . ن : - جهت اشياء
( 2 ) . ن : - به اين نحو
( 3 ) . م : - معدومى
( 4 ) . قلنسوه : كلاه