مخالف قسم اول قرار دارد بدست آوريم و اگر مىتوانستيم احيانا مفهومى را از افراد مفهوم مقابل و مباين خود بشناسيم و يا قسمى را با افراد قسم مقابل خود تركيب نمائيم بسيار آسان بود كه در تقسيم حيوان به انواع و اقسام آن نيز از اين روش استفاده كرده و بگوئيم حيوان به انسان و نوع ديگرى كه ، به جاى سه تصور ، از سه فرد انسان تشكيل مىيابد ، و يا نوعى كه به سه فرد انسان مشروط است ، بخش مىگردد و ترديدى نيست كه اينگونه تقسيم از درجهء اعتبار منطقى ساقط است به دليل اينكه اصولا توقف چيزى در وجود بر چيزهاى ديگرى كه از مقدمات وجودى آن هستند از احوال و مشخصات وجود آن شىء مىباشد و اين توقف البته در پيدايش هستى اشياء كاملا مشهود است . اما اين توقف و وابستگى به هيچوجه ارتباطى به تقرر ماهوى آن شىء ندارد « 19 » .
كسانىكه محال بودن تركيب يا اشتراط چيزى را به نقيض همان شىء نتوانستهاند باور نمايند و بالنتيجه نپذيرفتهاند كه اينگونه تركيب و اشتراط محذور تنافى و معاندت ميان جزء و كل و شرط و مشروط را به ميان خواهد آورد پيش خود همين فكر را كردهاند كه اگر اين محذور را براستى محذور جدى فرض كنند آنگاه ناگزير خواهند بود كه ميان « واحد » و « كثير » هم همين محذور تنافى را در نظر گرفته و بگويند پس
هامش
- اصطلاحا « وجود رابط » مىگويند آنگاه ديگر پاسخ و پرسش مربوط به ما بعد الطبيعه و فلسفهء اولى نيست بلكه در گروه « علوم » قرار مىگيرد كه به عقيدهء ما گروه « استىها » است ، با اين گروهبندى و تفاوت ميان « هستى » و « استى » ما به صورت يك انديشهء متديك مىتوانيم تفاوت ميان فلسفه كه عمدتا « انتولوژى » است و علوم ، شناسائى كنيم و در هرحال پرسش و پاسخ از « چيستى » تصور و تصديق نه از گروه فلسفهء انتولوژى است و نه در عداد پرسشها و پاسخ - هاى علمى واقع مىگردد بلكه به عهدهء مباحث الفاظ منطقscitnomeSاست كه از حدود و تعاريف بررسى مىكند .
( 19 ) خلاصهء اين سخن اين است كه در هستى بخصوص در سير پديدههاى طبيعى ممكن است يك شيئى مانند يك واحد طبيعى يا يك واحد صناعى به اشياء ضد و نقيض خود وابستگى داشته باشد مانند علتهاى « اعدادى » كه وجود و عدمشان در تحقق مطلوب دخالت دارد اما اين توقف و دخالت در تشكل ماهيت قابل قبول نيست . توقف و وابستگى در تشكل يا « تجوهر » ماهيات بهگونهاى ديگر است كه نام آن « تقدم و تأخر جوهرى » است .