كثير هم كه مناقض با واحد است بدون شك از واحد تركيب يافته و اين هم از قبيل تركيب شىء از نقيض خود مىباشد و بايد محال باشد . در صورتىكه معلوم است كه كثير از واحد تشكل پذيرفته و واحد جزء كثير است و جزء هرگز نمىتواند منافى با كل باشد .
اما با اندك توجه به نكتهاى كه ما در تفاوت ميان شناخت « ماهيت » اشياء و شناخت « وجود » آنها گفتيم مشكل آنها بهكلى بر طرف خواهد شد زيرا تركيب شىء از چيزهائى كه مغاير با ذات آن شىء است اگر هم واقعيت داشته باشد و از محذور اجتماع متناقضين خالى باشد تنها در وجود مركبات آن هم تركيبات غيرحقيقى كه از داشتن يك واحد حقيقى و طبيعى برخوردار نيستند امكانپذير خواهد بود نه در ماهيات امور حقيقيهء نوعيه و انواع حقائق طبيعيه و مخصوصا حقائقى كه از بسائط خارجيه مىباشند . و بطور كلى در تركيب ماهيات حقائق طبيعى اين محذور قابل انكار نيست كه جزء يك ماهيات نوعيه هرگز نمىتواند منافى و معاند با آن ماهيت نوعيه باشد و تصديق هم يكى از همين انواع حقائق بسيطه است كه ممكن نيست حقيقتش از چيزهائى منافى و معاند با ذاتش تشكل يابد « 20 » .
نظريهء ما
پس از تمامى اين مقدمات حق مطلب اين است كه در تقسيم علم به تصور و تصديق با استفاده از سخنان انديشمندان بگوئيم : « كه حصول
هامش
( 20 ) پاسخ آسانتر و صحيحتر اين است كه تركيب يا اشتراط به امر « مغاير » اصولا با نوع تركيب يا اشتراط به امر « منافى » و « متناقض » يا « متقابل » متفاوت است .
زيرا هر مغايرى معاند يا منافى و يا مناقض نيست . اگر فرضا قبول كنيم كه هيچ چيز نه در هستى و نه در ماهيت نمىتواند مشروط به شرط منافى و مناقض خود باشد و به همينگونه ممكن نيست كه جزء منافى و مناقض با كل باشد اما هرگز اين بدان معنى نيست كه هيچ جزئى از اجزاء نمىتواند مغاير با كل خود باشد . مثال نماز كه مشروط به وضو است و خانه كه از ديوار تركيب مىيابد بدينگونه نيست كه مشروط به شرط منافى و يا تركيب از جز مناقض خود يافته باشد ، بلكه نماز مشروط به شرط وضو كه مغاير با نماز است مىباشد و خانه نيز از ديوار و آجر كه با خانه مغايرت دارد تركيب مىيابد و هيچ محذورى هم در بين نيست زيرا اينها شرائط مغايرند نه منافى .