چنين است ، او را به حدّ خاصّ محدود نموده است ، و هر كه او را به حدّ معيّنى محدود گرداند او را در عداد درآورده است ، يعنى او را واحد به عدد دانسته است نه واحد به حقيقت ، و به ثبوت رسيده است كه وحدت حقّه واجب مبدأ اعداد و واحد افراد نيست ، و بنا بر اين واجب است كه محصور در چيزى نباشد و چيزى از او خالى نباشد . پس نه در آسمان است و نه در زمين و نه آسمان از او خالى است و نه زمين .
و از اين جهت فرمود كه : « و من قال فى م فقد ضمّنه و من قال على م فقد أخلى منه » ، مطابق با قول حق تعالى :
هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ
( حديد ، 4 ) ، و با قول ديگر حق تعالى :
ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ
( مجادله ، 7 ) ، و با قول ديگر حق تعالى :
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ
( ق ، 16 ) ، و امثال اين در آيات و احاديث بسيار است . « 1 » اين است خلاصهء آنچه در اسفار در شرح خطبهء شريفه مذكور است .
اشاره
اتّصاف واجب به علم و قدرت و اراده و جود و امثال آنها ، نه به واسطهء آن است كه متّصف است به معانى متمايزه كه مخصوص به اين اسماء باشد ، بلكه چنان كه هر يك از موجودات عالم را معلوم و مقدور و مراد و فيض جود واجب مىگوييم بدون آنكه در آن چيز معانى متعدّده موجود گردد ، همچنين موجد آن را وصف مىكنيم به علم وجود و اراده و قدرت با آنكه احدىّ الذّات و الصّفة است .
چنان كه شيخ رئيس در تعليقات گفته است كه : « اوّل تعالى به اعتبار تكثّر صفات متكثّر نمىگردد ، زيرا كه هر صفتى از او كه متحقّق شود صفتى ديگر خواهد بود قياس به او ، پس قدرتش حيات او است و حياتش قدرت او است . پس حىّ است از همان حيثيّت كه قادر است و قادر است از همان حيثيّت كه حىّ است . و همچنين در باقى صفات » . « 2 »
تذنيب
بعضى از صفات واجب تعالى حقيقيّه است ، مثل جود و قدرت و علم ، و اين صفات زايد بر ذات نيستند ، بلكه عين ذاتند ، به اين معنى كه حقيقت ذات مبدأ انتزاع آنها و مصداق
هامش
( 1 ) . صدر الدين شيرازى ، الاسفار ، ج 6 ، ص 135 - 142 .
( 2 ) . ابن سينا ، التعليقات ، ص 49 .