پس در صورتى كه حقيقت وجود بر وجه كمال شناخته شود در هر موجودى كه باشد آن نمىباشد مگر به علم حضورى شهودى ، زيرا كه پيش از اين به ثبوت رسيد كه صورت علميّه در وجود نفس حقيقت معلومه او است ، به خلاف ساير ماهيّات كلّيّه كه علم به آنها به غير وجود عينى نيز حاصل مىتواند شد ، و معرفت به وجود ممكن نيست مگر به عين خارجى آن ، زيرا كه براى آن وجود ذهنى نيست ، همچون ماهيّات كلّيّه . پس هر كه حقيقت وجود را در هر موجودى كه باشد بر وجه كمال بشناسد ناچار كنه ذات و كنه مقوّمات آن را خواهد شناخت اگر مقوّمات برايش باشد ، مانند وجودات مجعوله . و بر هر تقدير بايد كه حقيقت وجود و مبدأ و كمال آن را بشناسد كه موجودند ، زيرا كه ما هو و هل هو در نفس وجود امرى واحد است بدون تغايرى ميان آنها . پس هر كس كه وجود را هر وجودى كه باشد بشناسد ، به حقيقت آن ، بشناسد كه آن موجود است ، زيرا كه چنان كه اشاره كرديم ماهيّت وجود انيّت آن است ، و از اينجا ظاهر مىشود كه شناختن وجود متأكد واجبى بر وجه كمال عين تصديق به او است .
و اينكه فرموده است : « و كمال التصديق به توحيده » ، اشاره است به برهان بر نفى تعدّد واجب از جهت نظر در نفس حقيقتش كه وجود صرف است و عموم و تشخّص با او نيست ، زيرا كه كسى كه تأمّل نمايد در آنكه واجب نفس حقيقت وجود است و هر چه غير او است آميخته به غير وجود است از قبيل تحديد و تخصيص و تعميم و نقص و فتور و قوّه و قصور ، خواهد دانست كه تعدّد در واجب نمىباشد ، زيرا كه اگر تعدّد در افراد واجب باشد لازم مىآيد كه حقيقت واحده دو حقيقت باشد . و اين از محالاتى است كه تصوّر نمىتوان كرد ، چه جاى تجويز وقوع آن . پس معلوم شد كه معرفت ذات بارى كه عين تصديق به وجود او است شاهد بر وحدانيّت او است ، چنان كه خود مىفرمايد :
شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ
، ( آل عمران ، 18 ) .
و اينكه فرموده است : « و كمال توحيده الاخلاص له » ، مراد اخلاص از زوايد و ثوانى است ، زيرا كه اگر در وجود غيرى باشد او بسيط نخواهد بود ، زيرا كه از بسيط چيزى بجز نقايص و اعدام سلب نمىتوان نمود ، زيرا كه جهت سلب وجود غير جهت ثبوت وجود است . پس اگر حقيقت وجوديّه از ذات سلب شود تركيب در ذات لازم مىآيد .