صرف وجود بودن ثانى او باشد چون به امعان نظر ملحوظ گردد ظاهر مىشود كه آن چيز همان او است ، زيرا كه در صرف شىء تميّز و فرق نمىتواند بود . پس معلوم شد كه مجد و علوّ و بهاء واجب تعالى به نفس حقيقت مقدسهء او است ، نه به چيزى كه قائم به او باشد .
( خطبهء امير المؤمنين و سيّد الموحّدين عليه السلام )
و در بعضى از خطب امير المؤمنين و سيّد الموحّدين عليه ازكى صلوات المصلّين تصريح به اينكه صفات زايد بر ذات نيست واقع شده در آنجا كه مىفرمايد :
« أوّل الدين معرفته ، و كمال المعرفة التصديق به ، و كمال التصديق به توحيده ، و كمال توحيده الاخلاص له ، و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه ، لشهادة كلّ صفة أنّها غير الموصوف ، و شهادة كلّ موصوف أنّه غير الصفة . فمن وصفه سبحانه فقد قرنه ، و من قرنه فقد ثنّاه ، و من ثنّاه فقد جزّاه ، و من جزّاه فقد جهله ، و من أشار إليه فقد حدّه ، و من حدّه فقد عدّه ، و من قال فى م فقد ضمّنه ، و من قال على م فقد أخلى منه » « 1 » .
مترجم گويد : كه مصنّف قدّس سرّه در كتاب اسفار بعد از نقل اين كلام شريف گفته است كه : اين كلام با وجازت و اختصارش متضمّن است اكثر مسائل الهيّه را با براهين آنها . و ما اشاره مىكنيم به قليلى از بيان اسرار و انموذجى از كنوز انوار آن .
پس گفته است كه : آنچه فرموده است كه « أوّل الدين معرفته » اشاره است به اينكه معرفة اللّه هر چند به وجه باشد ابتداى ايمان و يقين است ، زيرا كه تا تصوّر چيزى نشود تصديق به وجود آن ممكن نمىشود . و از اين جاست كه مىگويند : مطلب ماء شارحه مقدّم بر مطلب هل بسيطه است ، مثل تقدّم بسيط بر مركّب .
و اينكه فرموده است كه « و كمال المعرفة التصديق به » ، بيان اين مطلب است كه هر كه دانست كه معنى واجب الوجود وجود متأكّد است كه چيزى اتمّ از آن نمىباشد و همهء ممكنات و وجودات ناقصة الذّوات كه قرين نقايص و اعدام و قصوراتاند به او محتاجند ، جزم مىكند كه ناچار بايد كه واجب الوجودى موجود باشد و الّا لازم مىآيد كه هيچ موجودى در عالم نباشد .
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 1 ، ص 40 .