همان سلب است ، و آن سلب امكان است . و سلب جسميّت و سلب عرضيّت و غير اينها همه در تحت آن يك سلب واقع است ، چنان كه در تحت سلب جماديّت از انسان سلب حجريّت و سلب مدريّت واقع است ، و اگر چه در سلوب تكثّر نمىباشد در هيچ حال » « 1 » انتهى . پس معلوم شد كه اضافهء واجب به اشياء يك اضافه است به حسب معنى .
و ببايد دانست كه ذات واجب تعالى به اعتبار جزئيّاتى كه اضافه به آنها واقع مىشود متغيّر نمىگردد ، و اگر چه اضافهء واجب به آنها به اعتبار تغيّر آنها از آن حيثيّت كه اضافهء مختصّه به آنها است ، نه از آن حيثيّت كه اضافهء مطلقه است متغيّر مىگردد ، زيرا كه آن صفات بالذّات مستلزم تعلّق به امر كلّى است ، مثل مخلوق كلّى و مرزوق كلّى ، و بالعرض متعلّق است به جزئيّاتى كه در تحت آن مندرج است و از جهت عدم تغيّر آن امر كلّى كه صفت بالذّات به آن تعلّق دارد در صفت تغيّر بهم نمىرسد و به سبب تغيّر جزئيّات اضافات جزئيّهء عرضيّه متغيّر مىشود .
و حاصل اين است كه صفات اضافيّه هر چند زايد بر ذاتند ، امّا به حسب نفس معانى مختلف نمىشوند ، تا آنكه موجب تكثّرات و اختلاف حيثيّات در ذات اوّل تعالى شوند . و تعدّدات و تجدّدات واقعه در آنها نيست مگر به قياس اشياء متعلّقه به آنها كه متعدّد يا متجدّد مىگردند بأنفسها ، يا به قياس بعضى با بعضى ديگر . و امّا نسبت به ذات احديّه متعاليه نسبت واحدهء غير متجدّده است .
پس اضافات حقّ تعالى به اشياء يك اضافه است به حسب معنى يا مفهوم ، و آن اضافه : يا مترتّب است به ترتّب سببى و مسبّبى بر منوال ترتّب معلولات واجب ، پس موجب تكثّر در ذات واجب نيست چنان كه صدور اشياء كثيرهء مرتّبه موجب تكثّر در ذات نيست . و اين است معنى آنچه فلاسفه مىگويند كه : « نسبت او به ثانى منشأ و مبدأ همهء نسبتهاست » ؛ و يا اين است كه متجدّد است به حسب تجدّد متعلّقات آنها كه متجدّدند بأنفسها و به قياس بعضى با بعضى ديگر ، و در اين صورت نيز موجب تغيّر در ذات نيستند ، زيرا كه قياس به ذات واجب در يك درجهاند و تجدّد و تغيّرى در آنها به اين اعتبار نيست ، بلكه حضور و
هامش
( 1 ) . قطب الدين شيرازى ، شرح حكمة الاشراق ، ص 313 .