متابعت بدن نمايد در وجود ، بلكه بدن از توابع وجود نفس است در بعضى مراتب سفليّه .
و به اين اصل منفسخ مىگردد مذهب تناسخ و مذهب كسانى كه گمان كردهاند كه منشأ انقطاع نفس از بدن به موت طبيعى انتهاء قوّهء بدن است و نفاد حرارت غريزيّه و كلال آلت و تزلزل اركان و خراب دكان آن ، چنان كه مذهب جمهور اطبّا و طبيعيّين است . بلكه حق آن است كه انفصال نفس از بدن ، به جهت استقلال نفس است در وجود بتدريج . و از اين نشئهء طبيعيّه به نشئهء ثانيه شيئا فشيئا منتقل مىگردد . به اين معنى كه نفس در ذات خود از حالى به حالى ديگر مىشود ، و در تجوهر ذات خودش از ضعف به قوّت حركت مىكند و افاضهء قوّت از او بر بدن كم مىگردد ، به جهت آنكه از بدن منصرف به جانب ديگر مىشود .
و چون در تجوهر به مرتبهء استقلال رسيد تعلّقش از بدن بالكلّيّه قطع مىگردد و بدن مىميرد .
و اين است سبب موت طبيعى ، نه موت اخترامى [ 497 ] كه سببش قواطع اتّفاقيّه بوده باشد .
پس منشأ ذبول بدن بعد از سنّ وقوف تحوّلات نفس است به حسب قرب نشأهء ثانيه كه نشئه توحّد و انفراد آن است از بدن طبيعى و انفصال از اين دار و استقلال در وجود . و اين حالات بدنيّه كه از انسان مشاهد مىگردد از طفوليّت و شباب و شيب و هرم و موت ، همهء آنها توابع تجدّدات حالات نفس است در قوّه و فعل و ضعف و شدّت بر تعاكس . يعنى به قدرى كه براى نفس قوّت و تحصّل حاصل مىگردد ، به همان قدر عجز و وهن به بدن مىرسد تا آنكه نفس استقلال حاصل مىكند و بدن به ارتحال آن هلاك مىشود . و اين معنى منافى شقاوت براى طايفهاى از نفوس نيست ، چنان كه پيش از اين به آن اشاره شد ، و بعد از اين نيز مبيّن خواهد گرديد .
و چون معلوم شد كه منشأ موت طبيعى توجّه جبلّى نفس است به جانبدارى ديگر ، بطلان تناسخ بأقسامه ظاهر مىگردد ، زيرا كه اگر نفس از بدنى منتقل مىگردد و به بدن ديگر تعلق گيرد آن تعلّق در وقتى مىتواند بود كه بدن ثانى نطفه يا علقه باشد ، و از آن عدم تطابق تعاكسى ميان نفس و بدن لازم خواهد آمد » . « 1 » اين است خلاصهء كلام بعضى از افاضل در اين مقام . و در نظر ارباب بصيرت مطلبى
هامش
( 1 ) - صدر الدين شيرازى ، الأسفار ، ج 9 ، صص 47 - 53 .