بعضى ملكات ، علّت نفسى ديگر شود ، آنچه شيخ ذكر كرده است لازم نمىآيد . « 1 »
فصل بيستم در بيان آنكه براى هر انسانى ذات واحده يعنى نفس واحده هست
و حكما را در اين مسأله دو مذهب است . طايفهاى كه شيخ رئيس از جملهء ايشان است مىگويند كه نفس در بدن واحد است و جميع افاعيل صادرهء از آن از ذات آن است ، لكن به واسطهء آلات مختلفه ، به اين معنى كه هر قوّه واسطهء صدور فعلى خاصّ است از نفس ، و طايفهاى ديگر مىگويند كه در بدن نفوس متعدّده هست كه بعضى حسّاسه و بعضى مفكّره و بعضى شهويّه و بعضى غضبيّه است .
و دليل منكرين وحدت نفس آن است كه ما در نبات نفس غاذيه مىيابيم بدون حسّاسه ، و در حيوان نفس حسّاسه مىيابيم بدون مفكّره ، و همين دليل بر مغايرت اين نفوس است از يكديگر ، زيرا كه اگر واحد مىبودند بايست كه چون يكى حاصل مىشود همه حاصل باشند و چون تغاير و استغناى هر يك از ديگرى به ثبوت رسيد در انسان كه همه را جمع مىبينيم حكم مىكنيم كه نفوس متغايره [ 500 ] به بدن واحد تعلّق گرفته است .
و بر اين دليل اعتراض نمودهاند به آنكه بسيارى از انواع بسيطه يافت مىشوند ، مانند سواد ، كه بعضى از مقوّماتش مانند لون كه در سواد با مقوّم ديگرش به يك وجود موجودند ، در مواضع ديگر بدون مقوّمى ديگر كه قابض بصر است يافت مىشود ، و از اين لازم نمىآيد كه وجود لون در حقيقت سواد غير وجود قابض بصر باشد .
و ايضا قوّهء غاذيهء موجودهء در نبات مثلا همان قوّهء غاذيهء موجودهء در حيوان به حسب نوع نيست .
و همچنين حسّاسهء موجودهء در حيوان غير ناطق با حسّاسهء موجودهء در انسان ، متّحد در حقيقت نوعيّه نيستند ، بلكه در معنى جنسى متّحدند ، يعنى هر گاه معنى اين دو بلا شرط اخذ شود متّحد خواهند بود . پس حسّاس مطلق واحد جنسى است . و اگر چه فصل است براى حيوان كه در انسان به طريق جنسيّت مأخوذ است .
هامش
( 1 ) - صدر الدين شيرازى ، الأسفار ، ج 8 ، ص 396 ، با تفاوت .