نشئهء ديگر هست ، چنان كه در قول حق تعالى به آن اشاره به آن شده است :
وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ
( اعراف ، 11 ) . پس هر گاه نفس ترقّى كند و از عالم خلق مبعوث به عالم امر گردد ، وجودش وجود مفارقى عقلى خواهد شد ، و در آن وقت به بدن و احوال و استعداد بدن محتاج نخواهد بود ، و زوال استعداد بدن به او ضرر نمىرساند ، نه در ذات و نه در بقاى آن ، بلكه به تعلّق و تصرّف آن مضرّ است ، زيرا كه وجود حدوثى نفس وجود بقائى آن نيست ، و حالش در نزد حدوث مانند حالش در نزد استكمال و مصير به مبدأ افعال نيست .
پس نفس به حسب حقيقت جسمانيّة الحدوث و روحانيّة البقاء است ، و مثالش مثال طفل و احتياج آن است در اوّل به رحم و استغناء از رحم است در آخر به علّت تبدّل وجودش . پس فساد رحم منافى بقاى مولود نخواهد بود .
و ايضا احتياج شىء به امرى مستلزم آن نيست كه لوازم ذاتيّهاش نيز به آن امر محتاج باشد ، مثل حاجت وجود معلولى به علّت حاجت ماهيّت كه از لوازم موجود است به علّت ، زيرا كه ماهيّت معلول نيست ، و همچنين وجود مثلّث و صاحب [ 480 ] زواياى ثلاث بودن آن » .
و بعد از اين تحقيق در اتمام اين مقال مىگويد كه : « بدان كه علّت معدّه در نزد تحقيق علّت بالعرض است ، و علّيّتش مانند علّيّت علل موجبه نيست ، تا آنكه زوالش مقتضى زوال معلول باشد . و آنچه قوم گفتهاند كه : « هر چند حامل امكان وجود يا عدم ندارد ، ممكن نيست كه بعد از عدم موجود گردد يا بعد از وجود معدوم شود » ، مستلزم آن نيست كه هر چه حامل امكان وجود و عدم ندارد نتواند كه بعد از وجود موجود گردد ، زيرا كه مىتواند كه وجود سابقش بدون حاملى كافى باشد در رجحان وجود لاحقش . و اين در جايى متصوّر است كه وجود لاحقش طورى ديگر از وجود و كمال و تمام وجود سابق بوده باشد . و كسى كه در مراتب اكوان اشتداديّه نظر نمايد ، مانند اشتداد حرارت در فحم ، مىيابد كه امكان فرد ضعيف زايل شده است در حال قوّت و آن فرد زايل نشده است ، بلكه ضعف و نقصش زايل شده است . پس نبايد كه در حركات استكماليّه زوال امكان و استعداد شىء منشأ زوال وجود آن شىء گردد ، بلكه بايد وجودش متبدّل گردد ، و تبدّل وجود گاهى به جانب عدم مىباشد و