ماند و حامل قوّه فساد نمىتواند بود ، زيرا كه با فساد نفس باقى نمىتواند ماند . اين است آنچه در كتب قوم مذكور است .
و اين دو دليل دالّاند بر امتناع فساد جوهر بسيطى كه در وجود از مادّه و لواحق مادّه مبرّا باشد ، نه بر امتناع وجود چيزى كه وجودش ارتباطى تعلّقى باشد . و مثل آن وجود ، چنانچه فسادش به فساد بدن ممتنع است ، همچنين حدوثش به حدوث بدن و وجودش بعد از عدم سابق ممتنع است ، بلكه اصلا تجدّد در آن نمىتواند بود . « 1 »
نقل كلام لتوضيح مرام
« در بعضى از كتب مذكور است كه محقّق طوسى نامهاى به يكى از فضلاى معاصرين خودش ، كه او را شمس الدّين خسرو شاهى مىگفتند ، نوشت ، و از بعضى مسائل مشكله سؤال نمود . و از جملهء آن مسائل يكى مسألهء بقاى نفس بود بعد از خراب بدن . و تقرير سؤال بر طبق آنچه محقّق طوسى نوشته اين است كه : كسانى كه قائلند به آنكه هر چه حامل امكان وجود و عدم ندارد ، ممكن نيست كه بعد از عدم موجود گردد يا بعد از وجود معدوم شود .
چگونه حكم مىكنند به حدوث نفس انسانيّه و فنايش را ممتنع مىشمارند ؟ پس اگر حاصل امكان وجود را بدن مىگيرند چرا آن را حامل امكان عدم نمىدانند . و اگر نفس را به اعتبار تجرّدش از مادّه عادم حامل امكان عدم مىدانند و تجويز عدمش بعد از وجود نمىكنند ، چرا به همان جهت عادم حامل امكان وجود نمىدانند تا وجودش بعد از عدم ممتنع باشد . و چگونه جايز است براى ايشان كه جسم مادّى را حامل امكان جوهر مفارق مباين الذّات از آن جسم دانند . پس اگر از آن حيثيّت كه نفس مبدأ صورت نوعيّهء آن جسم است آن را حامل امكان وجودش مىدانند ، چرا از همان حيثيّت بعينها حامل امكان عدمش نمىدانند . و بالجمله فرق ميان اين دو امر در اين نسبت چيست ؟ » .
و آن فاضل معاصر از سؤالات محقّق هيچ جواب ننوشت ، و محقّق خود در شرح اشارات [ 467 ] از آن جواب داده است كه : « چيزى از متباين القوام از چيزى ديگر باشد نه
هامش
( 1 ) - صدر الدين شيرازى ، الأسفار ، ج 8 ، صص 380 - 389 .