گاهى به جانب وجودى از آن اقوى و اكمل . و از اين قبيل است بطلان استعداد بدن براى نفس ، و استدعا نمىكند مگر زوال وجود بدنى نفس را كه به مادّهء بدن محتاج است ، و نبايد كه زوال اين وجود به طريان عدم باشد ، بلكه به طريان وجودى اقوى از آن وجود مىتواند بود .
پس قاعدهء مذكوره كه زوال حامل امكان شىء و زوال استعدادش مستلزم زوال آن شىء است حق است ، لكن زوال وجود خاص نبايد كه به عدم مطلق باشد ، بلكه مىتواند كه به نحوى ديگر از وجود باشد ، چنان كه در استحالات است .
و اگر كسى نقل كلام را در اين وجود مفارقى نفس نمايد و بگويد كه حادث است و هر حادثى به مادّه محتاج است ، و براى مجرّد مادّه نمىباشد ، [ 481 ] .
مىگوييم : كه در حقيقت حادث نيست ، بلكه اتّصال نفس و انقلاب آن است به مفارق و وجود مفارق نيست . و حدوث آن اتّصال با وجود رابطى يا به هر اسمى كه مسمّى گردد مسبوق به استعداد است ، و حامل اين استعداد نفس است مادام كه متعلّق به بدن است ، و حامل فعليّت آن اتّصال نفس است در نزد اتّحادش با عقل ، و در جاى خود مبيّن است كه حامل قوّهء شىء غير حامل وجود آن شىء است اگر چه بايد كه مباينت صرف در ميان آن دو حامل نباشد .
و بدان كه حكماى الهيين براى طبايع حركت جبليّه به سوى غايات ذاتيّه ثابت كردهاند ، و مىگويند كه براى هر ناقصى ميلى و شوق غريزى به سوى كمال هست ، و هر ناقصى كه به كمال و مقصود خود رسيد با آن متّحد مىگردد ، و وجودش وجودى ديگر مىشود . و چون نفس در استكمال و توجّهات به مقام عقل رسيد و عقل محض گرديد به عقل فعّال متّحد مىگردد و خود عقل فعّال مىشود ، بعد از آنكه عقل منفعل ، يعنى نفس و خيال ، بوده است ، و در اين حال مادّه از او زايل مىگردد ، و قوّه از او مسلوب مىشود و به بقاء بارى تعالى باقى مىماند .
و تحقيق و تنقيح اين بحث كسى را ميسّر است كه كيفيّت اتّحاد نفس به عقل فعّال را بشناسد .
و بدان كه نشئات وجود با آنكه متفاوت و متفاضلند ، بعضى به بعضى متّصلاند ، و
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 532
مساهمون: احمد بن محمد حسينى اردكانى
ص٥٣٢