و اگر كسى گويد : كه اگر نفس علّت بدن باشد در فعل مفتقر به بدن نخواهد بود ، زيرا كه توسيط مادّه در وضع در تأثير فاعل در همان مادّه تعقّل نمىتواند كرد . پس هر گاه نفس در فعل و ذات مفتقر به مادّه نباشد نفس نخواهد بود ، بلكه عقل خواهد بود .
مىگوييم : كه نفس و هر صورتى كه مادّيّة الوجود يا مادّيّة الفعل باشد ، تأثير آن در نفس آن مادّه و در آنچه حالّ در آن مادّه است به استقلال نيست ، بلكه بر وجه تركيب است [ 474 ] با امرى مفارق به حسب طبيعت مطلقهء آن فاعل . پس نفس ، به حسب طبيعت نفسانيّهء مطلقه ، كه وحدت متبدّلهاش منحفظ است به واحد ثابت عقلى ، علّت است كه بدن را بر پا مىدارد ، و به حسب هر خصوصيّتى كه براى نفس است ، محتاج است به بدن ، مثل احتياج صورت در احوال مشخّصهاش به مادّهء قابله .
و آنچه گفتهاند كه بدن علّت نفس نمىتواند بود .
مىگوييم كه علّت مادّيّهء نفس از آن حيثيّت كه براى آن وجود نفسانى است مىتواند بود . و پيش از اين معلوم شد كه نفسيّت نفس امرى ذاتى و وجودى حقيقى است براى آن ، و نفسيّت براى اين وجود مانند عوارض لاحقه نيست كه بعد از تمام ذات و هويّت لاحق گردد .
بلكه نفس بودن آن مثل صورت بودن صورت و مادّه بودن مادّه است ، به اين معنى كه مسمّى مفهوم اضافى به وجود واحد موجودند .
پس آنچه قوم مىگويند كه بدن علّت مادّيّهء نفس مىتواند بود به اعتبار آنكه نفس مجرّد است .
جوابش : آن است كه مجرّد آن است كه اصلا تعلّق به اجسام نداشته باشد . و نفس چنين نيست ، بلكه صورت كماليّهء بدن است ، و با آن مركّب است به تركيب طبيعى . و چنين امرى چگونه مىتواند كه مفارق از اجسام باشد . و آلت بودن بدن براى نفس مثل آلت بودن منحت و منشار براى نجّار نيست . كه گاهى آن را استعمال نمايد و گاهى واگذارد ، و فاعل همان فاعل باشد و بودنش در بدن ، مثل بودن ربّ دار در دار نيست كه گاهى از دار بيرون رود و گاهى برگردد و دار به حال خود باقى باشد .
و امّا قسم دوم كه دلالت دارد كه فساد بر نفس محال است دو دليل است :
دليل اوّل : آنكه هر ممكنى براى وجود آن سببى ضرور است . و مادام كه آن سبب با
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 526
مساهمون: احمد بن محمد حسينى اردكانى
ص٥٢٦