موجود باشد [ 437 ] و قوّهء انسانيّه قوّهء ديگر باشد ، چنان كه اطبّا به آن قائلند ، بلكه بر وجهى كه در فلك محقق گرديده است كه نفس عقليّهاش بعينه همان نفس منطبعه است و تغاير به عدد در ميان آن دو نيست ، بلكه تغاير به معنى و اثر است ، پس قوّهء ناطقه در انسان بعينها همان قوّهء حيوانيّه است كه به سرحدّ انسانيّت رسيده است . « 1 »
فصل يازدهم در بيان آنكه نفس ناطقهء انسانى نه جسم است و نه جسمانى
و بر اين مطلب حجج بسيار اقامه نمودهاند :
[ حجّت ] اوّل : آنكه نفس كلّيّات و طبايع كلّيّه را من حيث عمومها و كلّيّتها ادراك مىتواند نمود ، و كلّى بما هو كلّى ، يعنى طبيعت عامّه ، حلول در جسم نمىتواند نمود ، و إلّا يا منطبع در اطراف غير منقسم آن مىتواند شد يا در منقسم از آن . امّا عدم امكان وجود آن در غير منقسم به سبب آن است كه نقطه مثلا محلّ صورت عقليّه نمىتواند بود ، زيرا كه اين است كه متميّز است از آنچه نهايت آن است و يا متميّز نيست . و در صورت ثانى ممتنع است كه صورت عقليّه در آن حلول نمايد و در محلّى كه اين نقطه طرف آن است حلول نكند ، بلكه چنان كه نقطه طرف ذاتى آن است همچنين در نقطه حلول مىتواند نمود چيزى كه حالّ در آن مقدار باشد . و چنان كه حالّ بالعرض متقدّر مىگردد به آن مقدار متناهى نيز مىشود به تناهى مقدار بالعرض . و صورت اوّل خود محال است و إلّا بايد كه نقطه منقسم باشند چنان كه در محلّش مبيّن گرديد .
و بر اين اعتراض نمودهاند كه عدم تميّز نقطه از محلّ هر چند مسلّم است ، لكن مسلّم نيست كه حلول نمىكند در آن ، مگر نهايت آنچه در مقدار حلول كرده است ، زيرا كه منقوض است به الوان و اضواء حاصله در سطوح نه در اعماق ، و همچنين مماسّه و ملاقات .
و جوابش : آن است كه سطح را دو اعتبار است ، يكى اعتبار آنكه نهايت جسم است ، و ديگر اعتبار آنكه منقسم است در دو جهت . و قبولش الوان و اضواء و امور ديگر را از آن جهت است كه عبارت از امتداد جسمى است ، نه از آن جهت است كه نهايت جسم است .
هامش
( 1 ) - صدر الدين شيرازى ، الأسفار ، ج 8 ، ص 150 - 151 .