فصل نهم در ذكر شبهات كسانى كه نفس را مدرك جزئيات ندانستهاند و دفع آنها
و بر آن دو قسم است ، قسمى كه در همهء حواسها جارى مىگردانند ، و قسمى ديگر كه اختصاص به بعضى حواس دارد .
امّا قسم اوّل بر چند وجه است اوّل : آنكه هر عاقلى به بديههء عقل مىداند كه ادراك مبصرات حاصل در بصر است و احساس اصوات حاصل در اذن ، نه در غير آن . و چنان كه بديهه حاكم است كه لسان باصر و عين ذائق نيست ، به همين نحو حاكم است كه لسان ذائق و عين باصر است . و اگر بگوييم كه مدرك اين ادراكات نفس است بطلان اين اختصاصات معلومه لازم مىآيد .
و كسى را نمىرسد كه بگويد كه قوّهء مدركى ، موجود در اين اعضاء نيست . امّا اين اعضاء آلات آن ادراكاتند ، يعنى چون نفس التفات به عين نمايد مىبيند ، و چون التفات به اذن كند مىشنود .
زيرا كه بگوييم كه در صورتى كه نفس التفات به زبان نمايد زبان ادراك طعم مىنمايد يا نه ؟ پس اگر ادراك مىكند مطلوب ما ثابت است ، و اگر نمىكند لسان را به آن ادراك اختصاص نخواهد بود ، و آن مانند يد خواهد بود نسبت به ذوق .
و جوابش : آن است كه بسيارى از مردم ادراكات كلّيّه و تعقّلات مجرّده را در قلب و دماغ مىيابند ، پس بايد كه محلّ اين ادراكات كلّيّه قلب و دماغ باشد . و ايضا عقلا بالبديهه مىدانند كه مبصر و سامع عين و اذن نيستند ، و متكلّم حنجره نيست ، بلكه [ 428 ] مبصر و سامع و متكلّم انسان است . حتّى آنكه اعتقاد بعضى در بادى النظر آن است كه جملهء انسان موصوف به اين صفات است . و بعد از آنكه بر انسان ظاهر مىگردد كه بعضى از اجزا چنين نيستند مضطرب مىگردد و در فكر مىافتد ، و اكياس از ايشان متنبّه مىگردند كه نفسى هست كه مدرك است .
و از اين بيان ظاهر شد كه علم به اينكه عين مبصر است بديهى است ، بلكه علم بديهى حاصل است به آنكه براى عين اعتبارى در حصول إبصار هست . و امّا آنكه خود