ديد مينوشت چون بسر كوه رسيد نوشته انداخت و خود پرواز كرده رفت پسر نوشته را برداشته آورد چون ملاحظه نمودند نوشته بود چون از حضور روانه شده بهرسو تماشا ميكردم ديدم از بالا به زير نميتوانم آمد راه به نحوى تنگ شد كه نميتوانم پائين آمد و هرچه بالا ميرفتم باغها و گل و رياحين مشاهده نمودم بنابرآن رفتم بسير باغها سكندر از شنيدن اينمقدمه حيران شد موافق صلاح حكيمان ديوارى كشيد تا كسى از شوق بدانطرف نشتابد
ايضا در بادغيس بيشهايست پر اشجار كه طول و عرض آن پنج فرسنگ در پنجفرسنگست و مجموع آن بيشه فستق است يكرنگ طرفهتر آنكه اگر كسى خواهد از فستق ديگرى بدزدد و داخل بار خود كند خرش را فى الحال همانشب گرگ بخورد .
در اقبالنامهء تيمورى آمده
كه چون عساكر گردون مآثر صاحبقرانى در حوالى ترخان در ممالك دشت خزر الوس جوجى رسيد تماشاى عجيب مشاهده شد كه در ايام زمستان ساكنان آنجا گرد ديوار حصار يخ را بجاى گل چيده شب آب بر آن مىپاشند تا منجمد شود و يك لخت شود باينطريق هر روز آن را بلند نمايند تا حصار شود و در آن دروازه نشانند تا تماشائيان را از ملاحظه حيرت افزايد غريب آنكه در تابستان هر جاى از آن اگر شكست و ريخت بهمرساند باز در زمستان بسازند .
در عالم آراى عباسى آوردهاند
كه چون موكب همايون شاه اسماعيل صفوى بجانب حويزه در حركت آمد ديد جماعتى از اعراب حضرت شاه ولايت را خدا ميدانند در