نفس را ميل به چيزى دون بود .
و مطالبات نفسى بعضي حقوق باشد و بعضى حظوظ ، حقوق ضرورياتند كه قوام بدن و بقاى حياة بدآن مربوط و مشروطست ، و حظوظ هر چه بدان زياده بود پس بايد تميز از حظوظ لازم قضيه حال او بود تا حقوق را امضا كند و حظوظ را نفى .
و ارباب بدايات را وقوف بر حد ضرورات و حقوق لازم است ، أما منتهى را لازم بود كه طريقه سعى بگشايند و از مضيق ضرورات بفضاء مساهلت و مسامحت راه دهند و آنگاه او را رسد كه خاطر حظوظ را امضا كند .
فصل ششم [ در علم ضرورت ]
در علم ضرورت ، علم ضرورت باصطلاح متصوفه عبارت است از ادراك حد ما لابد نفس در حركات و سكنات و اقوال و افعال و معرفت زمان و حبس نفس در اينمقام .
بدانكه هر چه آدميرا از آن چاره نيست ضرورت اوست ، و او را بحسب روح و قلب ضرورتى است ، و بحسب نفس و قالب ضرورتى اما ضرورت روح و قلب شهود حق سبحانه و مشاهده صفات و أفعال اوست كه بقاى حيات و قوام هر دو بدآن متعلق است ، چنان كه ضرورت نفس و قالب اكل و شرب است كه سبب قوام انسان است .
و سهل بن عبد اللّه نظر به ضرورت روح و قلب فرموده : الضرورة هو اللّه تعالى و خطاب عزت با موسى عليه السّلام كه : انا بدك اللازم فالزم بدك ، اشارت است بدين ضرورت .
و مالابد نفس آنست كه از آنمنع نشايد كرد چه حق او آن بود و منع حقوق از نفس نامرضيست پس حق نفس در مآكل و مشارب و استراحت و منام آنقدر است كه بدان امساك روح و حفظ عقل و منع كلالت و حواس كرده شود